رضا قليخان هدايت

995

مجمع الفصحاء ( فارسي )

از تو دارند صد هزار فتوح * وارد و صادر طبيعت و روح غيرتى هست رغم اعدا را * بر تو مر امهات و آبا را تا نزايند چون توى در دين * اين سترون شد است و آن عنين نه به عالم چو تو خردمند است * نه فلك را به از تو فرزند است بىتو چشم زمانه خيره بود * ماه بىآفتاب تيره بود از تو زنده‌ست گاه حكمت و دين * علم پيشين و شرع بازپسين از خطا خانهء تو در فتوى * همچو نام قيامت يحيى پايه منبر تو بر فلك است * انبهى مجلس تو از ملك است پند تو در دل شميدهء ابر * همچو بر گل سرشك ديدهء ابر خلق بيدار شد چو دولت تو * از خروش خروس دعوت تو زانكه تا اين خروس پر بفشاند * خفته جز بخت حاسد تو نماند مگس اكنون به قوت ملك است * زهره اكنون فقيرهء فلك است تا هم از طبع تو طلب نبود * زهره را زهرهء طرب نبود با عدوى تو خواند استغنات * كاكثر و اذكر هادم اللذات زنده با كينهء تو حى نبود * گرچه موجود گشت شى نبود كز تو موجودى ار برى باشد * همچو معدوم اشعرى باشد نايب تو بس است در جسدش * اژدهاى حسود هم حسدش و له ايضا حاسد ار با تو در نعيم شود * در مسامش عرق حميم شود اى در آمخته معانى را * مر دبيران آسمانى را نامدت بر گذرگه تقدير * هيچ تردامنى گريبان‌گير جز بآزآفرين نيازت نيست * جز بخلق حميده آزت نيست خود جز اينت مباد كاز بود * كاز آبستن از نياز بود مردم آزور چو هار بود * او يكى و دلش هزار بود