رضا قليخان هدايت

988

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بنگرستم به روى تعظيمى * ديدم از نور پاك اقليمى من و او هر دو سوى شه رانديم * خيره در نور او فرومانديم ديدم آن پادشاه بىچون را * مادت اختران و گردون را عالمى عادلى خردمندى * خوش‌حديثى و نيك پيوندى صورتش عدل و خويشتن‌دارى * سيرتش رامش و كم‌آزارى مرجع نورهاى عالم خاك * صدف گوهر اديمهء پاك مبصر هيچ حد و قسمى نه * مدرك هيچ حس و جسمى نه سخت بسيار بخش ليكن حلم * نيك بسيار خوار ليكن علم ارچه بسيار خوار نادانست * او كه مى بيش خورد به دانست بهر اصلاح صورت من و تو * او يكى بود ليك رويش دو رويى از بهر علم سوى پدر * رويى از بهر فعل سوى صور آن يكى پر ز گوش ليك از هوش * وان دگر پرزبان و ليك از نوش در يكى حال از آن دو سو بشكفت * هم سخن گفت و هم سخن پذرفت پيش او از براى كسب شرف * زده چندين هزار عالم صف همه بىدست و بىقدم پويان * همه بىكام و بىزبان‌گويان همه از حس و از خيال برون * همه باقى و بىچگونه و چون همه را قبله بر جبلت خويش * همه را ديده سوى علت خويش هم در آن واردان حضرت غيب * هم در اين صادران صورت غيب هم در او عالمان صورت شرع * هم در او عاملان صورت فرع يك صفش راهبان و قسيسان * بارگى پايهاى قديسان در صفى ساكنان پوينده * در دگر خامشان گوينده هريكى در نطق مىسفتند * با من و او به خلق مىگفتند كاين همه تعبيه ز بهر شماست * هر دو باشيد شهر شهر شماست كيسه‌اى خواستم كه بردوزم * باشم آنجا و دانش آموزم