رضا قليخان هدايت

973

مجمع الفصحاء ( فارسي )

جامهء حرص و نفس و كينه و كام * جان ديو و بهيمه و دد و دام مايه زو يافتند قوت و هوش * دست و چشم و دهان و بينى و گوش ظاهرش نور و باطنش نار است * از درون يك‌تن از برون چار است عدل ايشان بقاى پيوند است * جور ايشان فناى فرزند است زورش از عدل و مايهء گهر است * ضعفش از ظلم مادر و پدر است نقطه را چون اسير دور كند * اين سريرت نگر كه جور كند سيرت عدل چيست آبادى * صورت مرگ چيست بيدادى زردچهره خزان ز اسرافست * سبزجامهء بهار ز انصاف است نكند جز به پنج عدل درنگ * ميخ اين خيمه‌هاى مينارنگ در ميان داد راستى دارد * بيند آن‌كس كه داد بنگارد داد بىراستى الف دد بود * باد بىقامت الف بد بود گه به صورت پدر شود مادر * گاه مادر شود به چهر پدر لشكر او هميشه پرشروشور * ديو و دد بود و مرغ وحش و ستور عاملاتش سه نار و و ظلم * بارگيرش دو اشهب و ادهم عاملانش امل نگار همه * مركبانش سوار خوار همه تلف عاملانش دادهء او * علف مركبانش زادهء او حاكمش هم نديم و هم نقاش * خازنش هم حكيم و هم فراش چون مرا با امير كون و فساد * آشنا كرد و صاحب استعداد ديد و پذيرفت و مايه داد و نواخت * برگ و ترتيب نقش حجره بساخت چون درو حد حجره را بشمرد * رفت و از بهر مصلحت بسپرد چار حد را به هفت صاحب حلم * پنج در را به پنج طالب علم ديدهء حال بين چو بگشادم * چو ستوران به خوردن استادم كلهء شير و گور مىديدم * جوق ديو و ستور مىديدم همه غمناك طبع و خرم‌دين * همه بسيار خوار و اندك‌بين همه را حرص و كام آزردن * همه را فعل خفتن و خوردن