رضا قليخان هدايت

964

مجمع الفصحاء ( فارسي )

حكيمان را به نور و سير بر گردون به روز و شب * گهى رهبر چو يزدانند و گه رهزن چو اهريمن سر دانا شده پست و دل عاقل شده تارى * ازين افروخته درها درين افراخته گرزن بلاى گوش هر عاقل ازو هر لحظه لا بشرى * نثار سمع هر احمق ازو هرروزه لا تحزن ز نحسش منزوى مانده دو صد دانا به يك منزل * ز سعدش مقتدا گشته هزار ابله به يك برزن خسيسان را ازو رفعت رئيسان را ازو پستى * لئيمان را ازو شادى حكيمان را ازو شيون در نيايش مرگ طبيعى گويد بمير اى حكيم از چنين زندگانى * كزين زندگانى چو مردى بمانى ازين مرگ صورت نگر تا نترسى * ازين زندگى ترس كاينك در آنى تو روى نشاط دل آنگاه بينى * كه از مرگ رويت شود زعفرانى بدان عالم پاك مرگت رساند * كه مرگست دروازهء آن جهانى اگر مرگ خود هيچ لذت ندارد * نه كس را خلاصى دهد جاودانى اگر قلتبان نيست از قلتبانان * و گر قلتبانست از قلتبانى ز سبع السموات تا برنپرى * ندانى تو تفسير سبع المثانى نه جان است اين كت همى جان نمايد * منه نام جان بر بخار دخانى به پيش هماى اجل كش چو مردان * به عيارى اين خانهء استخوانى كزين مرگ صورت همى رسته گردد * اسير از عوان و امير از عوانى به يك‌روزه رنج گدايى نيرزد * همه گنج محمود زابلستانى به بام جهان برشوى چون سنايى * گرت هم سنايى كند نردبانى