رضا قليخان هدايت

899

مجمع الفصحاء ( فارسي )

آرامگهش چون قصب شكر صافى * سرتاسر اطراف قصب پردهء شكر هرگه كه پديدار شد از غصن زبرجد * چون عقد لآلي شد و چون مهرهء عنبر صهباى عجب ساخت مگر دهر معالج * از بهر مزاج بشر اندرخور ديگر از وى چو نديدند خيانت ز چه او را * برند چنان سر همه هم كهتر و مهتر گفتى مگر اندر رگ او سوخته شد خون * ره كرد و بجوشيد و گره گشت به هم در يا جمع شدند انجم ثابت به يكى جاى * گشتند همه محترق از چشمهء انور اين‌ها كه شنيدى همه هستند عجايب * آن گوى بلورين درخشنده عجب‌تر چون صرهء با مهر همه پر ز قراضه * چون حقهء كافور در او غاليه مضمر بر شكل يكى قبه سيمين كه ميانش * زنگى بچگان را همه بالين شد و بستر يك‌نيمه چو صبح آمده رخشنده چو بيضا * نيمى شفق‌آسا شده با گوشهء احمر بىعطر نباشد چو سر طبلهء عطار * بىخال نباشد چو جمالت بت كشمر يا همچو يكى مجمر ياقوت و ليكن * آتش ز برون لخلخه اندر دل مجمر