رضا قليخان هدايت

887

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تا تو را روى چو خورشيدست ما را عار نيست * همچو نيلوفر در آب ديده كردن آشنا گلبن طبعش دهد هر روز ديگرگون ثمر * بلبل جودش زند هر روز ديگرگون نوا در حريم حرمتش يك جو نينديشد همى * مار افعى از زمرد كاه‌برگ از كهربا در لغز به اسم قلم و مدح سلطان گفته : چيست آن مرغى كه چون منقار او تر مىشود * چشم و گوش اهل معنى درج گوهر مىشود آب را ماند به گاه جستن و رفتن ولى * هر زمان دوديش چون آتش به سر بر مىشود اصلش از خاكست و آب و روز و شب ز آن گل خورد * تا شگفتى نايدت كو زرد و لاغر مىشود خشك مىگردد عطارد را زبان بر آسمان * چون زبان او به مدح پادشه تر مىشود تربيت يابد همى از بوى خلقش ساعتى * آنكه اندر ناف آهو خون معطر مىشود تا هماى عدل او پرواز كرد اندر جهان * باز جره بندهء طوق كبوتر مىشود لشكر منصور او هرجا كه صف برمىكشد * قلب شير آسمانش قلب لشكر مىشود