رضا قليخان هدايت

868

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بر ملك و دين چو جورش ز اندازه درگذشت * بربست دولتت ز پى دفع آن ميان او خواست زينهار و به پايت دراوفتاد * با اين‌همه بيافت ز اقبال تو امان و له اى لب لعل ترا قاعده روح‌افزايى * زلف پربند ترا عادت عنبرسايى گرچه در ظلمت هجرم چو سكندر شب و روز * مىنياسايم يك‌دم ز جهان‌پيمايى بازيابم اثر از چشمهء حيوان چو خضر * هيچ اگر آينهء روى به من بنمايى شكل چين سر زلف تو گرفته است ختن * ور نه هرگز نبدى مشك بدين بويايى رباعى در هجو قاضى رسوايى خلق داستانست به تو * بدنامى قاضيان عيانست به تو مردان زمانه قلتبانند به زن * بيچاره زن تو قلتبانست به تو