رضا قليخان هدايت
863
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نيلگونى وز تو در زنگار كسوت باغ و دشت * مشك رنگى وز تو شد كافور صورت كوه و غار تاج سازد آب را ادرار تو بىسيم و زر * حله بافد خاك را آثار تو بىپود و تار تيره گردد شمع انجم چون ز تو پروانه ساخت * رخ بپوشد شاه انجم چون درآيى پيلوار چون ز تو افغان برآيد شادمان گردد چمن * چون بگريى زار و نالان از تو خندد جويبار گرچه دارى چشم گريان ز آتش دل غم مخور * ور چه هستى خاك پيراهن ز انده غم مدار جام را بر كف ز گريانى فزايد آب روى * تيغ را در صف ز عريانى فزايد اعتبار گه چو خفتانى و تيغى مىكشى مغفر شكاف * گه زرهسانى و تيرى مىزنى جوشنگذار چون كمان رستم اندر دستگيرى چشم روز * گردد از تير تو همچون ديده اسفنديار بحر گوهربخش را نايب تو باشى گاه جود * شاه روزافروز را حاجب تو باشى روز بار همچو مريم در زمان بىفحل آبستن شدى * عيسى جانبخش مىزايد ز تو بىانتظار چتر تمثالى اگر چترى بود گوهرفشان * چرخ كردارى اگر چرخى بود اختر نثار چون به كوشش سر برارى سر برآرد زاد سرو * چون به بخشش در ببارى دست بگشايد چنار