زين العابدين شيروانى
610
بستان السياحه ( فارسي )
عاليات در خدمات آن بزركوار مشغول بود و جناب سيّد كمال لطف و شفقت نسبت آن عزيز داشت و از اصناف و الطاف دربارهء رضا على شاه قدّس سرّه مهمل و معطّل نمىكذاشت از يمن توجّه آن جناب آن بزركوار بمقامات عاليه رسيد و بكمال دوستان خدا و مقرّبان دركاه مشرّف كرديد راقم آن بزركوار را ديده به خدمتش رسيده بود طرفه حالات و شكفت مقامات آن بزركوار داشت و به هيچكونه بامور دنيا و با اهل آن اشتغال نداشت و جميع اوقات فرخنده ساعاتش به ياد بارىتعالى صرف بودى و از معاشرت ابناى زمان بهغايت اجتناب و احتراز فرمودى تا آنكه در حدود سنهء هزار و دويست و يازده هجرى در كاظمين ( ع ) به رحمت الهى و اصل كشت رحمة اللّه عليه در رواق مدفون شد ذكر قدوة السالكين و زبدة العارفين العارف باللّه عين على شاه طاب ثراه فاضلى كرانمايه و عارفى بلندپايه بود و در فضائل صورى و كمالات معنوى آن جناب از همكنان كوى سبقت مىربود اسم كراميش مولانا محمّد على بود و در خدمت جناب نور على شاه تلقين و ارشاد يافته بود و از حسن تربيت آن جناب به مرتبهء اعلى رسيد و از نظر كيميا اثر سيّد معصومعلى شاه و نور على شاه و حسينعلى شاه قدّس سرّهم به درجهء بلند مشرّف كرديد آن بزركوار و رضا على شاه از علماى سلسلهء عليّه بودند و هر دو آن بزركواران را عديل و نظير نبود ليكن عينعلى شاه در فضائل كمالات صورى مقدّم و جناب رضا على شاه در مراتب فقر و فنا و سوز و كداز اقدم بود و در حدود هزار و دويست و بيست هجرى در همان ديار به رحمت بارى پيوست راقم مكرّر به خدمتش رسيده و از صحبتش فيضياب كرديده بود و با فقير كمال لطف و شفقت داشت و همواره به استرضاى خاطر فقير همّت مىكماشت روزى فقير از آن جناب سؤال نمود كه در صفات ثبوتيّه چه فرمائيد در جواب فرمود كه علماء را در باب اتصاف واجب الوجود به صفاتى كه مشهور است بصفات ثبوتيّه مذاهب مختلفه است بعضى را اعتقاد آنست كه صفات مذكوره مثل قدرت و علم و اراده همكى زايد بر ذات پاك او تعالىاند يعنى غير ذات اويند و اين مذاهب بسيار قبيح است زيرا كه بنابراين حال از دو احتمال خارج نيست يا اين است كه واجب تعالى مجموع ذات و صفاتست يا نه بلكه بارىتعالى همين ذات تنهاست و صفات مذكوره خارجند از وجوب وجود هيچ دخل در حقيقت وجوب وجود ندارند پس اكر بارىتعالى عبارت از مجموع ذات و صفات باشد تركيب در ذات او تعالى كه واحد من جميعالجهاتست لازم مىآيد و اين غير معقول است و اكر واجب الوجود همين ذات تنها بوده باشد و آنها همكى خارج و غير داخل مىباشند لازم مىآيد كه حقتعالى در وجود سايه صفات و كمالات ضروريّه خود محتاج باشند به غير ذات خود و اين معنى نيز محالست پس معلوم شد كه صفات مذكوره اصلا زيد بر ذات نمىتوانند بود لهذا بعضى علماء ديكر بلكه اكثر آنها اين معنى را قبيح و شنيع دانسته مىكويند كه صفات حقتعالى عين ذات اويند و اين مذهب اكرچه در شناعت به مثابهء مذهب اوّل نيست امّا در نفس الامر اين نيز معقول نيست زيرا كه اكر كسى معنى ذات و صفات را كما ينبغى دانسته باشد هركز نمىكويد كه صفات عين ذات مىتواند بود بلكه اين قول را قبيح خواهند فرمود چرا كه صفت عبارت از امريست كه تابع و فرع ذات باشد و ذات عبارت از حقيقتى است كه اصل و متبوع باشد پس اكر صفت عين ذات بوده باشد چنان كه مىكويند لازم مىآيد كه تابع عين متبوع يا لازم عين ملزوم باشد و شناعت اين قول بر جميع عقلا و طاهر است پس معلوم شد كه هركز صفات عين ذات نمىتواند بود و كذلك ذات عين صفات نمىباشد و معقول نيست كه عقلا به اين قسم مقالات تنطّق كنند كه هركاه شكافته شود بمعنى برآيد بلكه حقتعالى را در جميع اوصاف چنان بايد شناخت كه شناعتى و محذورى لازم نيايد چه مجموع اوصاف مذكوره لاحق مىشوند وجود بمعنى مشهود را و حقتعالى خارج است از اين مفهوم پس در هيچ وصفى از اوصاف واجب الوجود يا ممكن الوجود ممكن نيست كه مشترك باشند مكر در لفظ تنها نه بحسب معنى حقتعالى ذاتى است فقط و او را وصف كردن و متّصف باوصاف نمودن معقول نيست خواه صفات را عين ذات او دانند و خواه غير ذات او و اينكه زمرهء انبياء عظام و بعضى از حكماى كرام حقتعالى را بوصفى متّصف نمودهاند بواسطهء قصور ادراك عوام است نه اينكه حقتعالى در واقع متّصف بوصفى از اوصاف مىتواند شد يا اينكه ايشان همچنين مىدانند بلكه غرض ايشان در هر وصفى از اوصاف كه بارىتعالى را متّصف به آن داشتهاند اين است كه حقتعالى متّصف بنقيض آن وصف نيست مثلا مىكويند عالم است اين معنى دارد كه جاهل نيست و قادر است يعنى عاجز نيست و همچنين ساير اوصاف او را بر اين قياس بايد كرد چنانچه به اين مضمون حديث وارد است كه شىء لا كالأشياء و حقتعالى را در هيچچيز با هيچچيز