زين العابدين شيروانى

519

بستان السياحه ( فارسي )

شود به او هرچه بوده است از عالم بسيط مثل او و ترك مىكند هر مركّب را بسبب ترك قالب مركّب و عالم تركيب و به اين مطلب اشاره فرموده بقوله وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً يعنى آمديم بسوى آنچه كرده‌اند از هر عمل پس كردانيديم او را ذرّه‌هاى پاشيده زيرا كه هباء آن اجزائى هست كه متفرّق شوند بعد از تركيب و التيام آنها و اين دلالت دارد به اينكه عمل آنها مركّب و متفرغ بوده است بر اصل مركّب ظنّى پس بتحقيق كه بسيط متفرّق نكردد زيرا كه اجزاء ندارد و اشاره فرموده بقول خود قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً يعنى بكو آيا خبردار كنيم شما را به زيان‌كارتران از راه اعمال آنان كه كم شد سعيشان در حيات دنيا و كمال مىكنند كه آنها خوب كارى مىكنند و اشاره فرموده به عمل عاملان و عالمان و عارفان بقول خود نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يعنى نور ايشان مىشتابد در پيش روى ايشان و دست راست ايشان و روشن است اينكه نور بسيط الحقيقة است و آن عملى است كه متفرّعست بر علم بسيط و بقول خود إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ يعنى بسوى او صعود مىكند كلمات پاكيزه و عمل صالح را بلند مىكرداند او معلوم است اينكه آسمان اعلى محلّ بسايطست و بالا نرود بسوى او مكر بسيط و از اينجا ظاهر شود براى اهل تامل سرّ احباط و تكفير يعنى محو شدن كناهان صاحب علم و اعتقاد مستقيم و حبط اعمال صاحب جهل و اعتقاد مستقيم و خبردار نكند ترا كسى مثل شخصى خبير بدانكه مراد ما از بقاى علم بقاى حقيقت اوست در روح انسانى بجهة اينكه آن جوهريست مجرّد شبيه جوهر روح و برهان بر آن آنست كه عدم غير معقول و غير مفهومست مكر بالعرض زيرا كه آن رفع وجود است پس شىء اكر مركّب باشد عدم او بانحلال تركيب و پاشيدن نظام اوست و اكر بسيط باشد يعنى بسيط اضافى نه حقيقى پس منقسم شود به صورت و عرض و جوهر مجرّد امّا صورت و عرض پس انعدام آنها بسبب زوالست از مادّه و محلّ خود پس انعدام اين‌ها نيز معقولست ليكن انعدام مركّبات اسهل است در انتقال و آسان‌ترست در تصوّر و امّا بسيط حقيقى كه برى باشد از هر مادّه بلكه از هر جزو خواه عقلى و خواه حسّى فضلا از موضوع و محلّ پس چكونه تعقّل شود انعدام او و بچه طريق فهميده شود و هركاه جائز مىشد فناى علم هرآينه جائز بود فناى ايمان و جائز مىشد كه محشور شود مؤمن كه وفات كرده باشد بر ايمان كامل مسلوب الايمان و فاقد صفت امان در اين وقت مرتفع شود وثوق از اديان و اكر فرض شود اين پس يا فانى مىشود لذاته و يا لغيره و اوّل محالست زيرا كه شىء مقتضى نكردد فناى خود را و اكر مقتضى فناى خود بود قبول نمىنمود وجود را پس مىشود ممتنع و حال آنكه ممكن بود و اين خلفست و ثانى كه منعدم شود لغيره پس خالى از اين نيست كه عدمى معدوم كرد او را و اين محالست زيرا كه عدم نيست مكر نيستى سبب نه سبب نيستى بجهة اينكه نيست كردن فعلى است در شىء موجود و فعل عدم محالست زيرا كه عدم چنان كه خودش فعل نيست از غايت نقص و همچنين فاعل فعل نيست زيرا كه فعل مباشرتست و عدم مباشر نمىشود و جائز نيست كه باز منعدم شود بسبب طارى شدن ضدّى زيرا كه شرط تضاد طريان ضدّين است در موضوع يا محلّ واحد بنا بر اختلاف دو قول و حال آنكه نفى شد اين‌ها از بسيط و جائز نيست كه معدوم شود به انتفاى شرطى زيرا كه شرطى نيست براى او چونكه علّت او كامل الوجود و الايجاد است زيرا كه خودش بسيط است پس متاثر شدن او از علّت خود موقوف نيست به شرطى بلكه واهب او علّت تامّه است براى وجود او بلى ظهور او در عالم حسّ مشروط است به مهيّا شدن مادّهء نطقيّه از براى قبول علم آن چنان كه نوريست از انوار آن بسيط و ليكن شرط وجود حسّى و ظهور غير از شرط وجود عقلى است پس هركاه مراد از فناى او غيبوبيّت اوست از عالم حسّ به مقتضاى طلوع او از مغرب خود در افق عالم ارواح چنان كه اين است معنى موت طبيعى در نزد ما و لازم ندارد انتفاى وجود حسّى فناى او را بالكلّيّه پس به درستى كه همه معقولات معدومند در نزد حواس و موجودند نزد عقل پس بفهم اكر از اهل فهمى و مباش از كسانى كه كفته است بارىتعالى در حقّ ايشان بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ يعنى بلكه تكذيب كردند به قلّه عدم احاطه بعلم او بعد از اين تقريرات سيّدنا فرمود كه اكثر اين كلمات در كتاب مصادر الانوار مولانا محمّد اخبارى مسطور و بعض ديكر آنها در كتب اخباريّين مذكور است