زين العابدين شيروانى

17

بستان السياحه ( فارسي )

خادم الفقراء و بروايتى انا سيّد القوم و خادمهم كويند پادشاهى فرزند خويش را نصيحت نمود كه چون روزكار اقبال تو بركردد و زمان دولت و بزركى منقضى شود بايد كه تو در خدمت عار ندارى و طريق بندكى فرونكذارى كه آن عين بزركيست يازدهم علم جهانكرد بايد كه به قدر ضرورت قبل از سياحت تحصيل علم كند و به مقدار حاجت و دانش‌آموز دو چيز نوشتن ياد كيرد و از خطّ و سواد بىنصيب نباشد تا تواند از عهدهء سياحت عالم و معاشرت با طوايف امم برآيد و با زمرهء علماى ايّام و عرفاى عاليمقام و ادباى عظام و ظرفاى مصر و شام صحبت نمايد شخص بىعلم و بىدانش نزد دانشمندان بىاعتبار و پيش دانايان هر ملّت و عالمان هر فرقه خوار و بىمقدار است و در نزد ارباب علم منفعل و در پيش نفس خويش خجل است و ايضا اكثر علوم تا در قيد تحرير نيايد ضبط آن دشوار و نكاه داشتن او مشكل است علم در هر حال صاحب خويش را عزيز دارد و در كوى مذلّت و خوارى نكذارد و در نزد علماء فرق مختلفه محترم و حكماء طوايف امم عزيز و مكرّم است بيت اوحدى كويد علم باليست مرغ جانت را * بر سپهر او برد روانت را دل بىعلم چشم بىنور است * مرد نادان ز مردمى دور است نيست آب حيات جز دانش * نيست باب نجات جز دانش هركه اين آب خورد باقى ماند * چشم او بر جمال ساقى ماند نور علم است و علم پرتو عقل * روشن است اين سخن چه حاجت نقل علم نور است و جهل و تاريكى * علم راهت برد به تاريكى دوازدهم شباب جهان‌پيما بايد كه در به دو زندكانى و ريعان جوانى باشد تا بتواند كه كرد جهان كردد و با هركس مجالست و معاشرت كند زيرا ايّام كهولت كه حدّ وقوفست و در وقت پيرى كه جملهء حواس در تنزّل مىباشد و قواى ظاهر و باطن همكى در انحطاط است كجا تواند با مردم مخالطت و معاشرت نمايد و چكونه ابواب موافقت و مصاحبت بر روى خلق كشايد از مرد پير و شيخ كبير هيچ‌كونه كار نيايد بيت چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون شو * رندى و هوسناكى در عهد شباب اولى آدمى را جوانى و به دو زندكانى طرفه نعمتى و بزرك مكرمتى است چون آب حيوة او را ثانى نيست و چون بكذرد و بجوى باز نكردد بيت به ياد جوانى كنون مويه دارم * دريغ از جوانى دريغ از جوانى اين بود دوازده شرط كه در فنّ سياحت مذكور شد و هركه اين دوازده شرط به عمل آرد و لوازم آن را مهمل نكذارد تواند كه طريق سير و سفر و صحبت با اهل هنر سپارد و سير بلدان و سياحت انسان و تفرّج كتب فراوان تواند كرد و طريق صحبت و مجالست هر فرقه تواند بجاى آورد و اكر كسى ساحت بلاد متفرّقه و عباد مختلفه نكرده و ايّام چند با مردم ارجمند بسر نبرده باشد و بحر و بر و خشك و تر عالم نديده و بكرم و سرد و سخت و سست هر ديار نرسيده باشد و تجربهء ايّام و امتحان خاص و عام ننموده و طريق معاشرت و مجالست با طوايف مختلفه پيموده باشد هرآينه آن‌كس ناقص و ناتمام و در نزد پختكان خام است اكرچه علوم فراوان و فنون زياده از اين و ان خوانده و خويش را به مرتبهء بو على رسانده باشد و من بسيار كس ديدم كه فاضل يكانه و مجتهد زمانه بود و در علوم عقليّه و نقليّه كمتر كسى با او برابرى مىنمود چون سير عالم نكرده و سفر اختيار ننموده و طريق بلاد كفر و اسلام نپيموده و معناى السّفر قطعة من السّقر مشاهده نكرده بود لاجرم از فضائل انسانى به‌غايت دور و از كمالات نفسانى به نهايت مهجور بود كويا اكثر انبياء و مرسلين و اوصياء دين و اولياء صاحب يقين و عرفاى معرفت قرين و حكماء متقدّمين بدين جهت سفر و سياحت فرموده باشند كه با هر فرقهء و صاحب خرقهء بتوانند معاشرت نمود چنانچه مشهور است كه بيشتر انبياء و رسل و هاديان سبل شبانى كوسفندان نموده‌اند همانا آن نيز جهة همين خواهد بود در اين معامله خرد خورده‌دان و عقل دوربين حاكم است كه شخص جهان ديده و زحمت كشيده و بر نيك و بد عالم رسيده و زهر محنت و مشقت چشيده رجحان دارد بر كس سايه خسب و تن‌پرور كه مدّت العمر قدم از خانهء خويش بيرون ننهاده و دست موافقت با كروه مختلفه نكشاده و در كورهء غربت و بوتهء محبّت نيفتاده باشد و خار محنت در پايش نخليده و بار جور و ستم و اندوه و غم نكشيده و كلمات ناهنجار و سخنان ناهموار نشنيده و زهر اذيت از ساغر ملامت از كف بيكانه و آشنا نچشيده و خاطرش بتيغ طعن مردم نخسته و آيينه ضميرش بسنك جفاء خلق نشكسته باشد و همواره بر سرير عزّت و كامرانى بوده و در مهد