زين العابدين شيروانى
433
بستان السياحه ( فارسي )
عقل حكمى فرموده بيت هركه با عقل آشنا باشد * از همه عيبها جدا باشد عقل داند اسامى همه چيز * او كند از به و بر تميز عقل جز راست كوى و كمتر نيست * حيلهسازنده و كلوتر نيست عقل خود كارهاى بد نكند * هرچه آن ناپسند خود نكند عقل هركز بكذب راضى نيست * عقل هركز وكيل قاضى نيست آنكسى كو بملك عقل رسيد * او جهان را چنان كه هست بديد خرد از بد ترا نجات دهد * خرد از دوزخت برات دهد فقير معروض مىدارد كه اهل مجلس كه صاحبان هوش و خداوندان معرفت نيوشند مذاهب مختلفه دارند بعضى نصارى و بعضى يهود و برخى سنجى و جمعى تناسخى و كروهى مسلمان و فرقهء مجوسانند اكنون بيان فرماى كه بر طبق عقل كدام طايفه سخن راند و بر وفق خرد كدام فرقه كلام كويد بر ضمير امير روشن است كه جميع طايفه امم و فرقهء بنىآدم خود را عاقل دانند و بعضى از ايشان عاقلترين مردمانند امير بعد از استماع كلام فقير فرمود كه از تقرير تو چنان مستفاد مىشود كه از اصحاب مجلس يك فرقه بر حق و عاقل و باقى ديوانه و جاهلند يعنى مصراع هركه را عقل نيست ديوانه است فقير معروض داشت كه مراد همين است امّا نحوى ديكر است يعنى اشخاصى كه صاحب عقل معاد بودند بنياد كار را بر حق نمودند و كسانى كه خرد صافى داشتند بناى امر را بر حقيقت كذاشتند پيروان ايشان كه عقل مغشوش داشتند ايشان لواى اغتشاش افراشتند و جماعتى كه صاحبخرد حيرتانكيز نمودند ايشان باب شبهات و حيرانى كشودند و عموم خلق را به آراى مختلفه مخصوص ساختند و عوام النّاس را بوادى شبهات انداختند همچنانكه احمد مرسل ( ص ) آمد و بر كافه ناس مبعوث شد و خلق را بسوى حق دعوت كرد و لوازم هدايت را به عمل آورد و يك روش و يك قانون نهاد و بر يك مذهب و يك ملّت زبان كشاد قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ و چون آن حضرت بدار آخرت رحلت فرمود همان زمان عقل مغشوش از رخسار خود پرده كشود و اختلاف حيرتانكيز در ميان امّت ظهور نمود و اساس اجتهاد و راى و قياس پيدا شد و ظنّ و گمان و قياس و استحسان در ميان آمد و اختلاف آرا به مرتبه رسيد كه امّت آن حضرت هفتاد و سه فرقه كرديدند و بقولى صد و بروايتى هفتصد فرقه كشتند در بدايت حال دو فرقه بودند علويّه و بكريّه و در آخر فرقه عباسيّه داخل كرديد و از آن سه فرقه فرق مختلفه بظهور آمدند و جميع فرق خود را به آن حضرت نسبت دادند و از كلام آن حضرت براى اثبات مطلب خود دليلها آوردند و يكدكر را تفسيق و تفجير و تكفير كردند و عقل معادجو داند كه باعث اختلافات عقل مغشوش و خرد كندمنما و جوفروش است چون امير معرفت مصير كلام فقير را استماع نمود تحسين بسيار فرمود و حضّار نيز زبان تحسين كشودند و عنان سخن را به طرف ديكر عطف فرمودند و السّلام على من اتّبع الهدى ذكر شيخ الإسلام درّىزادهء افندى نام نامى و اسم ساميش محمّد و مشهور به درّىزاده و شيخ الإسلام مملكت آل عثمان بود كه در عرف اهل ايران ملّاباشى كويند عزل و نصب ايل عمايم و اهل علم از قاضى و مفتى و مدرّس و امثالهم متعلّق با دست و در قانون آل عثمان در مرتبه بعد از خوندكار اوست و بعد ازو صدراعظم و رجال دولت معتبر آنكاه پاشايان و اهل قلم مقرّبان قيصرند شيخ الاسلام دولت وافر و مكنت متكاثر و ثروت بىحد داشت و نيز در علوم ظاهرى و فضائل صورى لواى تفوّق مىافراشت و در طريقت سالك فريقه نقشبنديّه بود و در مكارم اخلاق و مراسم اشفاق در آن ديار كمتر كسى به آن بزركوار برابرى مىنمود فقير چند كاه مهمان آن ضعيفپناه شوكتدستكاه بود و كمال لطف و محبّت و نهايت برّ و شفقت به فقير مىفرمود روزى فقير از آن معرفت مصير سؤال نمود كه انسان در چه زمان مكلّف مىكردد و تحصيل معارف ايمان در چه اوان بر انسان واجب مىشود در جواب فرمود در اين باب خلاف كردهاند بعضى از متكلّمين كفتهاند كه انسان وقتى مكلّف مىشود كه ممكن باشد او را تحصيل علم و معارف زيرا كه شرط است در تكليف شيئى كه قادر باشد شخص بر آنچه مكلّف بر آن شده و تميز ميان آن و غير آن