زين العابدين شيروانى

427

بستان السياحه ( فارسي )

و كوش باطن و چشم باطن را چنين ميدان و درس عشق را بر اين نمط مىخوان فقير را حالت اخير روى داد و بمحض ديدن بىشراكت حواس باطن از پا درافتاد و عقل و جان را بر سر دل نهاد نظم عشق آمد لاابالى اتّقوا * عشق آمد عقل دورانديش كو عشق كو بر هر جمادى مىتند * چه عجب كر بر دل دانا زند هرچند دل را پند دادم و بند وعظ بر پايش نهادم بند را كسيخت و از دام پند كريخت نظم كفت اى ناصح خمش كُن چند چند * پند كم ده زانكه بس سخت است بند و چون زمانى بر اين بكذشت اثر مهر در آن ماه ظاهر كشت و به تأثير عشق يار به كنار آمد رفت و كنار به كنار و اين حالت در وى سرايت كرد و اين بيت خواندن كرفت نظم هركه او همرنك يار خويش نيست * عشق او جز رنك و بوئى بيش نيست و اين بيت مولوى نتيجه برعكس بخشيد نظم عشق معشوقان نهانست و ستير * عشق عاشق با دو صد طبل و نفير كويا حديث قدسى كنت كنزا مخفيّا و احببت ان اعرف از آن خبر مىدهد و لسان الغيب اين‌كونه مىفرمايد ما به او محتاج بوديم او بما مشتاق بود محقّقان كفته‌اند كه وجود و ارادهء معشوق بر وجود و ارادهء عاشق مقدّم است نظم اكر از جانب معشوقه نباشد كششى * كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد مولوى در مثنوى مىفرمايد مثنوى جمله معشوق است و عاشق پردهء * زنده معشوق است و عاشق مردهء چنان كه كفته‌اند علّت بىمعلول و جاعل بىمجعول و آفتاب بىنور و ذاكر بىمذكور صورت گيرد و همچنين نبوّت بىولايت و معشوق بىعاشق امكان نپذيرد نظم هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جوى * كه نه معشوقش بود جوياى اوى تشنه مىنالد كه كو آب كوار * آب هم نالد كه كو آن آب‌خوار جذب آبست اين عطش در جان ما * ما از آن او و او هم آن ما القلب الى القلب روزنة در آن مدّت سخن از مذهب و ملّت در ميان نيامد و از مراتب شريعت و طريقت هركز بيان نشد اين دل پرورد و جان غم‌پرورد را كجا پرواى آن‌كونه صحبت بود ناكاه آن دلبر آكاه كلمات ز فضه كفتن آغاز و سخنان مستانه كردن بىاختيار ساز كرد و رمز ولايت از مقالت و حالت آن دلبر آشكارا كشت چه كه عشق لاابالى و مظهر ولايت است و عقل دانشمند و مصدر نبوّت اين اسلام و آن ايمان بلى العدل و التّوحيد علويّان و الجبر و القدر امويّان پس اهل عشق علويّان و اهل عقل امويان باشند و مردم را عقل معاد نيست بلكه عقل مغشوش است زيرا كه عقل معاد همان عشق يا مرتبهء از مراتب عشق است و ظهورش در انسان كامل واقع شده است و صورت عقل معاد نبوّت و معنى عقل معاد عشق است و آن مراتب دارد در مرتبه انا و علىّ من نور واحد و در مرتبهء انا مدينة العلم و علىّ بابها و در مرتبهء يا على انت منّى بمنزلة هارون من موسى و در مرتبهء يا على انت جئت مع كلّ نبىّ سرّا و جئت معى سرّا و جهرا آرى عباراتنا شتّى و حسنك واحد و جبر و قدر از عقل مغشوش ناشى است و آن نيز مراتب دارد و ظهور تام آن در بنى اميّه بوده لاجرم موسوم به امويّان شده و آنكه كفته‌اند نظم عقل چون شحنه است سلطان چون رسيد * شحنهء بيچاره در كنجى خزيد مراد از عقل مغشوش كه شحنهء بازار كثرت و طالب غوغاى جمعيّت است و در بيان عشق بزركى فرموده نظم عشق هيچ آفريده را نبود * عاشقى جز رسيده را نبود آب آتش‌فروز عشق آمد * آتش آب سوز عشق آمد عشق و مقصود كافرى باشد * عاشق از كام خود برى باشد عشق آتش‌نشان و بىآبست * عشق بسيار جوى و كميابست عاشقى خود نه كار فرزانه است * عقل در راه عشق ديوانه است عقل مرديست خواجه‌كىآموز * عشق درديست پادشاهىسوز عشق برتر از عقل و از جان است * لى مع اللّه وقت مردانست صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين ذكر قراقان بلوكى است قرب همدان و اكثر قراى آن در كوهستان است هواى سازكار و آب خوش‌كوار دارد فواكه سردسيريش فراوان و حبوب و غلّاتش ارزانست خلقش همكى شيعى مذهب‌اند مكرّر ديده شده است ذكر قراحصار شب مخفى نماند كه قراحصار نام دو سه بلده است در كشور اناطولى و هريك را