زين العابدين شيروانى
389
بستان السياحه ( فارسي )
يازده چيز است اوّل انصاف دويّم وقار سيّم شفقت چهارم صلهء رحم پنجم مكافات ششم حسن شركت هفتم حسن قضا هشتم تودّد نهم تسليم دهم توكّل يازدهم اطاعت مخفى نماند كه حكماء كفتهاند كه منشعبات فضائل اربعه نامحصور چنان كه در موقع خود مذكور است امّا اكر كسى را پنجاه فضيلت ملكه كردد هرآينه ساير فضائل نيز وى را حاصل شود بر اين موجب اوّل ادب و مراد از آن خوردان و بزركان را دوست داشتن و با ايشان كلام سنجيده و سخن پسنديده كفتن چنان كه از استماع آن ايشان را لذّت و راحت فزايد و قدر و وقع كوينده در نظر مستمعان نيكو نمايد قال النّبىّ ص ادّبنى ربّى باحسن تاديب و از كلمات اكابر است الادب وسيلته كلّ فضيلة و ايضا كفتهاند الأدب خير من الذّهب نظم ادب بهتر از كنج قارون بود * فزونتر ز ملك فريدون بود بزركان نكردند پرواى مال * كه اموال راهست روزى زوال عنان سوى علم و ادب تافتند * كه نام نكو از ادب يافتند بلى سرمايه هر سعادت و پيرايهء هر كرامت ادبست هيچ جامهء كمال بىسوزن ادب دوخته نشود و هيچ چراغ خلّت بىروغن ادب افروخته نكردد و هيچ صوفى بىادب صدرنشين صفّهء صفا نشود التصوّف كلّه آداب و هيچ طالب بىادب به سرحدّ كبريا نشتابد فطوبى للطّالب المؤدّب و حسن مآب نظم از خدا خواهيم توفيق ادب * بىادب محروم ماند از فضل ربّ بىادب تنها نه خود را داشت بد * بلكه آتش بر همه آفاق زد دويّم انصاف و مراد از آن روا نداشتن است كه از طرف او به هيچ آفريدهء حيف رود و اكرچه در انصاف دادن زيان دولت و نقصان عزّت باشد بر طبع آسان نمودنست بزركان كفتهاند كه عليك بالإنصاف و لو بالإتلاف نظم كر ز تو انصاف آيد در وجود * به كه عمرى در قعود و در سجود شخص منصف در عالم بسيار كم و وجود او چون اكسير اعظم است سيّم استار السّر و مراد از آن امساك و فوت كلاميست كه در ضمير باشد كه اكر ظهور كند مضرّت او به غير عايد كردد و اين را كتمان السرّ نيز كويند بزركان كفتهاند كه من يمت سرّه يمت سرّه ستّارى صفت حضرت بارى است و به آن مقام رسيدن نه كار هر بازاريست مصراع طعمهء هر مرغكى انجير نيست چهارم اخلاص و مراد از آن مصفّا كردانيدن عقيدتست در خلاص مطاوعت تا زر اخلاص خالص آيد و در انقياد اوامر و نواهى دين اسلام خالصا مخلص نمايد و از كدورات ريا و شرك و نفاق و كسالت و امثال اينها خود را معرّا دارد و همكى همّت خود را بر تفتيه و تخليه و تصفيهء حقيقى كمارد و به هيچ مكروهى قطعا روى از آن بر نتابد و به هيچ غرض و مرادى به خدمت محبوب نشتابد نظم هركه باخلاص قدم مىزند * عيسى وقت است كه دم مىزند صوفيان صافى طويّت كفتهاند كه اخلاص صفاى سرّ بنده است و نكاه داشتن از دانستن خلق آن سرّ را تا به مرتبهء برسد كه طاعت بىقصد و نيّت از حواس بوجود آيد و عامل را طمع ثواب در دنيا و عقبى نباشد و سرّ طاعت او را جز خداى تعالى نداند نظم تو بندكى چو كدايان به شرط مزد مكن * كه خواجه خود روش بندهپرورى داند پنجم امانت و مراد از آن نكاه داشتن چيزى باشد كه به كسى بطريق عاريت سپارند و كيرنده او را بطيب خاطر در پذيرد و شرائط او را بواجبى عمل آورد و چون مالك امانت بازخواهد به خوشدلى و كشادهروئى ادا نمايد و پس دادن امانت باعث زيادتى روزى باشد چنان كه رسول ص خدا فرموده الامانة تجرّ الرّزق و در امانت خيانت كردن سبب فقر و افلاس است و اسم امين از اسماء الهى است متّصف بدان شدن نه كار هر لاهى است و نه شيوهء هر صاحب مناهى است ششم برّ بكسر باء و تشديد راء مراد از آن نيكوئى كردنست بدست يا به زبان يا به ساير اركان و در آن از منت نهادن و افشاء كردن احتراز لازم شمارد و در پيش بيكانه و خويش بر زبان نيارد و اسم برّ از اسماء يزدانست و هركه بدان صفت متّصف شود مرد آنست نظم تو نيكى مىكن و در دجله انداز * كه ايزد در بيابانت دهد باز هفتم تجريد و مراد از آن دل از لذّات دنيا كرفتن و دامن از اختلاط مردم چيدن و رشتهء امّيد از خلق بريدنست از حضرت رسول ص روايت شده كه من اعتزل سلم و بزركان كفتهاند من