زين العابدين شيروانى

371

بستان السياحه ( فارسي )

نكرده است ذكر عمّان عرب ولايتى مشهور و دياريست مذكور و مشتملست بر بلاد قديمه و قصبات عظيمه و نواحى معموره و قراى مشهوره و جبال راسيه و تلال عاليه همكى از اقليم دويّم و هواى اكثر بلادش كرم و آب روانش كم و بعضى ديارش خرّم كوهستان آن مكان كمتر از بيابانست و محدود است از مشرق و شمال به دريا و از مغرب ببادية العرب و از جنوب بولايت يمن كويند باعث آبادى آن ديار عمّان نام بود از نسل عدنان و بقولى قحطان بود و ملك حضر موت از توابع عمّانست طوايف مختلفه در آنجا مسكن دارند اما عموما قوم عرب و خارجىمذهبند و شافعى و شيعهء امامى و اسماعيلى و ديكر هندوى تناسخىاند فواكه كرمسيريش فراوان و حبوب و غلّاتش ارزانست راقم كويد كه چند كاه در آن ديار بوده و با مردم عمّان صحبت نموده و با اكابر و اصاغر ايشان معاشرت كرده است اكثر و مقتدر ايشان خوارجند بذكر يك نفر ايشان مبادرت مىنمايد ذكر شيخ خلف بن حامد اعلم علماى آن ديار و افضل فضلاى روزكار بود و در علوم ظاهرى و كمالات صورى بر اهالى آن ديار سبقت مىنمود روزى فقير سؤال نمود كه اصل مذهب خوارج از كجاست و بچه سبب برخواست در جواب فرمود بدانكه خوارج پنج فرقه‌اند بر اين موجب از ارقه و عجارده و نجدات و صفريّه و اباضيّه و اوّل طايفه كه از خوارج پيدا شدند ايشان را محكّمه خواندند در كتب اخبار آمده كه سبب ظهور ايشان آن بود كه چون امير المؤمنين على ع روى توجّه بصفّين آورد و با معاوية بن ابى سفيان هجده مصاف كرد و بروايتى بيست و هفت مصاف داد و قرب پنجاه هزار كس از اهل شام بديار عدم فرستاد و قريب به آن رسيد كه معاويه ناچيز شوند و لشكرش معدوم و نابود كرد و معاويه و عمرو بن عاص با يكديكر مشورت نمودند و باب مكر و حيله كشودند و كفتند كه مكر و حيلهء بايد انكيخت و سلك جمعيّت على ع را به حيله از هم بايد كسيخت و اكرنه على جمله را هلاك كرداند و همكى را بديار عدم رساند پس با يكديكر قرار داده و بنياد مكر و حيله نهادند كه بامداد قبل از جنك قرآنها را سرنيزه نمايند و برابر لشكر علىّ بن ابى طالب ع بيايند و ندا كنند كه اى قوم ما كويندكان لا إله الّا اللّه مىباشيم چرا خاك بىمروّتى بر فرق يكدكر پاشيم بيائيد تا در قرآن نظر كنيم و بدان عمل نمائيم و چون چنين كردند لشكر امير المؤمنين ع على آواز برآوردند كه راست مىكويند و طريق صدق مىجويند بكلام الهى كار مىبايد كرد آنچه در قرآنست به عمل مىبايد آورد هرچند امير المؤمنين ع فرمود كه چون اين مخذولان را معلوم شده كه هزيمت ايشان نزديك آمده است اين مكر و حيله است كه كرده‌اند بايد كه به اين حيله فريفته نشويد انا كلام اللّه النّاطق يعنى بامر من بكرديد احدى از خوارج كلام آن حضرت را نشنيد و اين كلام صدق انجام مقبول خوارج نكرديد آن حضرت ديكرباره فرمود كه اكر معاويه و عمرو عاص را به قرآن ايمان بودى بشومى ايشان هفتاد هزار كس كشته نشدى يك روز ديكر پاى ثبات داريد و قدم عزم در ميدان جزم كذاريد كه كار ايشان به آخر رسيده و شيرازهء امور ايشان از هم پاشيده است آن جاهلان بىعاقبت لواى مخالفت برافراشتند و از اطراف و جوانب آوازها دادند كه اكر به قرآن نكروى و به حكم آن راضى نشوى تو را بكذاريم و يا از ميان برداريم چون شير خدا روباه‌بازى معاويه و عمرو عاص را مشاهده نموده و خواب خركوش خوارج را ملاحظه فرمود ناچار كشته بر آن كرك‌صفتان كوسفندطبيعت كفت كه اكنون كه بامر من كار نمىكنيد عبد اللّه بن عبّاس را بفرستيد خوارج آواز برآوردند كه به غير ابو موسى اشعرى به كسى راضى نخواهيم بود هرچند آن حضرت فرمود كه ابو موسى لايق اين كار نيست به جائى نرسيد و كفتند به غير از ابو موسى به كسى راضى نخواهيم كرديد آن حضرت ناچار ابو موسى اشعرى را ارسال فرمود و چون ابو موسى با عمرو عاص ملاقات نمود با يكديكر مشورت كردند بالاخره كفتند كه على ع و معاويه را از خلافت خلع بايد نمود و ديكرى را نصب بايد كرد تا فتنه ساكن و اطراف ايمن كردد مقرّر كردند كه عبد اللّه ابن عمرو عاص را خلافت دهند و دختر ابو موسى را بنكاح او درآورند ايشان هر دو وزير باشند و امور امّت را اصلاح دهند روز جمعه خواستند كه بر منبر رفته آنچه مقرّر كرده بودند بسمع فريقين رسانند و ازين مقدّمه هر دو طايفه را آكاه كردانند عمرو عاص كفت اوّل تو على ع را از خلافت خلع كردان و آنچه ميان من و تو مقرّر است بكوش مردمان برسان آنكاه من معاويه را خلع خواهم كردانيد ابو موسى بر منبر رفته كفت اى قوم بدانيد و آكاه باشيد كه على ع و معاويه ملك مىخواهند و درين فتنه مردم هلاك شدند اكنون صلاح دين و دنيا و رفاه