زين العابدين شيروانى
319
بستان السياحه ( فارسي )
كالانعام مثل كاو عصّارى چشمبسته راه بيهوده نپيمايد لهذا بعزم راسخ و راى ثابت كمر همّت بر ميان بسته در مقام تحقيق و تفتيش برآمده و در همان ديار به خدمت جمعى از اخيار رسيد و بعضى از علماء و مجتهدين را ديد و به معاشرت و به مجالست ايشان موفّق كرديد مثل آقا محمّد باقر بهبهانى و مير سيّد على اصفهانى و ميرزا مهدى شهرستانى و مولانا عبد الصّمد همدانى و سيّد مهدى نجفى و شيخ جعفر و حاجى ميرزا محمّد اخبارى و شيخ موسى بحرينى و از عرفاء سيّد معصومعلى شاه دكنى و نور على شاه اصفهانى و حسن مست هندى و رضا على شاه هروى و رونقعلىشاه كرمانى رحمت اللّه عليهم اجمعين فقير را از يمن صحبت آن بزركواران معلوم شد كه وراى علوم ظاهرى علوم باطنى نيز هست از اين انديشهء انقلاب احوال بهم رسيد و كار اين ضعيف به سرحدّ پريشانى كشيد و عزم جزم نمود كه به خدمت اهل تحقيق هر ديار برسد و حقيقت احوال طوايف امم بداند لاجرم بدار السّلام بغداد آمد و بعد عازم عراق عجم شد اكثر بلاد آن ديار را ديده و بصحبت علماء و عرفاء آنجا رسيده آنكاه بدار المرز كيلان وارد و از قلّت ياران و كثرت باران تر آمده برآمد و چند كاه در بلاد شيروان و مغان و طالش و آذربايجان سياحت كرده لوازم مجالست و معاشرت با هر جماعت به عمل آورد و در سنهء هزار و دويست و يازده هجرى به كشور خراسان آمد بعد از زيارت سلطان الاصفياء و مشايخ عظام بملك هرات رفته چندى توقّف نمود آنكاه عزيمت ولايت زابل و كابل كرده چند كاه در آن ديار برآورده بعد از ان به كشور هندوستان عازم شده بملك پنجاب و يورب و بنكاله و كجرات و دكن درآمده آنكاه بكشتى نشسته و بسيارى از جزاير هندوستان و سودان ديده و عجايب روزكار و غرايب بحار مشاهده كرديده و از تلاطم امواج درياها و تراكم افواج راجها زحمت كشيده آخرالامر بولايت سند آمده و از راه ملتان و جبال بكشمير رسيده چند كاه در آن ديار توقّف نمود بعد از سير و سياحت آن ديار از راه مظفّرآباد و كابل بولايت طخارستان و توران و جبال بدخشان افتاده و از آنجا بخراسان آمده از راه عراق بفارس وارد شده آنكاه از راه دارابجرد و هرمز بعمّان و حضرموت و بنادر يمن و برّ حبش بجدّه رسيد و از آنجا بصوب حجاز روانه كرديد بعد از مناسك حجّ و عمره به مدينهء منوّره آمده به زيارت حضرت خير الانام و ائمه بقيع عليهم السّلام مشرّف كشت بعد از آن از راه دريا به كشور صعيد و مصر آمده و شام و روم و ارمنيّه صغرا و كبرا و دياربكر و قرامان و آيدين و جزاير بحر اخضر و رومايلى و اناطولى را سياحت كرده از راه آذربايجان بطهران رسيد و چند كاه لشكر اقامت آنجا انداخت و بعد لواى سياحت بصوب همدان افراخت و از همدان باصفهان و از آنجا بفارس و از آنجا بكرمان آمد بعد از چند كاه بشيراز و از آنجا بدار السّلام بغداد رفت الحاصل كه اكنون سنهء هزار و دويست و چهل و هفت هجريست مدّت سى و هفت سال مىشود كه در اكثر اقاليم سبعه كرديده و زحمات بسيار و مشقّات بيشمار كشيده و طوايف امم و قبايل بنىآدم زياده از چندوچون ديده و به اولياى هر مذهب و عرفاى هر ملّت و علماى هر فرقه و حكماى هر زمره و عظماى هر طايفه و عقلاى هر كشور مجالست نمود در هر طريقى صاحب تحقيقى و در هر دينى صاحب يقينى و در هر مكانى صاحب ايمانى و هر خانقاهى دلآكاهى و هر اقليمى حكيمى و هر ديارى شهريارى بود طريق مصاحبت بوى پيمود و ابواب معاشرت بر روى هر عاقل و جاهل كشود هركسى را به چيزى مفتون و هر شخصى را بخيالى مرهون ديد عالم بعلم خود دربند و حكيم به حكمت خود خورسند عاقل به كفتار خود مغرور و جاهل به كردار خود مسرور عابد به عبادت خود پابست و زاهد از زهد خود سرمست سلطان به سلطنت خود در ناز و كدا به مسكنت خود دمساز هريكى به هوائى دل داده و در پى تمنّائى افتاده جهان را ديدم سرابى بىبود و نمودى بىوجود نه عزّتش را اعتبارى و نه ذلّتش را مدارى در شهدش زهرى مضمر و در لطفش قهرى مستتر لاجرم از اين كيرودار رسته و رشتهء تعلّقات كسسته بمضمون مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركب فيها نجى در سفينهء محبّت اهل بيت نشسته و به حكم و اعتصموا بحبل اللّه المتين حبل مودّت خاندان رسول ص را كرفته منّت ايزد را كه شريعت نبوى و طريقت علوى و مذهب جعفرى دارم و نقش اخلاص سلسلهء عليّه نعمتاللّهيّه بر لوح جان و دل مىنكارم سلطان العرفا و برهان الاتقياء فخر الواصلين و زين العارفين الواصل باللّه حضرت مجذوب على شاه طاب ثراه را مريدم و بندكى آن حضرت و ملازمت آن دركاه را به خواجكى عالم و سلطانى بنىآدم بركزيدم مدّتهاى مديد و عهدهاى بسيار را در خدمت آن حضرت بودم و به قدر استعداد خويش از صحبت آن ملجاء توانكر و درويش اقتباس فيض نمودم و بالاخره بامر آن حضرت بملك فارس آمده در آن ديار رحل اقامت انداختم و با اذيّت و آزار اهل آن ديار و جور روزكار لا بد و ناچار درساختم و به اشارهء آن جناب بل به حكم ايزد وهّاب در سنهء هزار و دويست و سى و پنج هجرى