زين العابدين شيروانى
308
بستان السياحه ( فارسي )
اوّل آنكه ذات بر هم را تصوّر كند و داند كه جلوهء ظهور من در همه چيز و همه كس برابر و يكسانست و منم كه به هر صورت و به هر رنك خود را ظاهر مىكنم و جمال و كمال خود را جلوهكر مىسازم و اين پستى و بلندى و غم و خورسندى و سياهى و روشنائى و بينائى و شنوائى منم و به غير از ذات كامل الصّفات من هيچ نيست و در آسمان و زمين و شش جهة و هشت بهشت و هفت دوزخ و مالك و رضوان ظهور كمال من است و منم كه اين نقشهاى كوناكون و صورتهاى رنكارنك خود را ظاهر مىنمايم اين نوع ذات را زوال و فنا نباشد و او ازلى و ابدى شده و برقرار بود بعد از آن انديشه آزاد و فارغ كردد و از هر نوع خيال و فكر پاك و منزّه شود دويّم آنكه تصوّر كند كه همه اوست و هر چيز به نظر مىآيد هم اوست و به غير از ذات بر هم هيچ نيست و هر نمايش و آرايش اوست بايد كه هر كار و مشغولى كه او را پيش آيد در آن شغل و عمل خواهش را دخل ندهد و آن را سرنوشت خود داند و چون كسى مستحق آن شده باشد كه او را كيان و عرفان پيدا شود كه از آن كيان و عرفان موجه نصيب او كردد ناكاه طالب مرشدى و استادى شود و آن استاد و مرشد بسر وقت او رسد و او را تلقين و ارشاد كند و او بفرمودهء مرشد كار بندد و از ردّ و قبول عالم دركذرد و بذكر دوام و فكر مدام مشغول شود و خوى و طبيعت و رسم و عادت رها كند و از انديشههاى نيك و بد زمان فارغ كردد و لطف و قهر و نام و ننگ مردم را چون سراب شناسد هر عمل خير و ثواب و حسنات را در عوض مزد و اجر نخواهد و بدل نكذراند كه من از اين عمل ثواب و از اين كار خيرى بيابم و چون كسى كار نيك و عمل خير بىمراد و بىخواهش نمود و از جهان و خيال دركذشت ديكر به دنيا نيايد و جنم نكيرد و اكثر مردمان كور و از جامهء دانش عورند و نمىدانند كه ظهور بر هم و تجلّى هستى مطلق در همه چيز و در همه كس هست خصوصا جاى تجلّى او دل آدمى است بايد كه او را در دل خود بجويد و مردم او را در دل خود نمىجويند و به هر سو مىدوند و به هر طرف در طلب او مىروند باز بشست با رامچند مىكويد كه اى رامچند با تو راست مىكويم اكر مىخواهى كه كيان و عرفان كامل حاصل كنى بايد كه مرا ياد آرى و در دل خود فراموش نكنى و در دل و ياد تو ديهبان و مراقبهء تو من باشم و در نظر و چشم تو جز من نباشد اكر اين ورزش بكنى و انديشهء خود بر اين بندى من و چيست خود را دور كردى و آزاد مطلق شدى چون كيان و عرفان در كسى حاصل شود و در پى اين بايد بود كه خلل در كيان نرسد و از دست او نرود و آن را تخم حيات داند كه چون در زمين دل او روئيده و سبز و خرّم باشد شده هميشه در آب دادن و پروريدن آن همّت بندد كه ببالد و بيخ و تنهء او محكم كردد يعنى خود را بر آن دارد كه نسبت در فزايش بود راقم كويد ايشان را از اينكونه تحقيقات در علم توحيد و فنّ تجريد و روش و سلوك بسيار و تفصيل همكى صعب و دشوار است و ايشان انواع جلسه دارند و باقسام مختلفه رياضت كشند و منكر بت و بتپرستى مىباشند و رسم و عادت و شريعت هندوان را انكار دارند و آنان كه آفتاب و ماهتاب و كواكب و بتان و جهة معيّن را پرستش و تعظيم مىكنند ايشان را احمق و ابله و نادان شمارند و كسى كه مقيّد بدينى و ملّتى باشد او را ابله و جاهل مىپندارند و السّلام على من اتّبع الهدى ذكر سرخاب نام دو سه موضع است يكى نام رودى است ما بين كابل و پيشاور و قريهء در قرب اوست آن قريه را بنام آن رود خوانند آب آن رود بهغايت سرخرنكست و بسيار خوشكوار و سازكار است راقم مكرّر مشاهده كرده است و ديكر كوه سرخاب متّصل به شهر تبريز است و چندان فاصله ندارد و جمعى از شعراء و فضلاء در آنجا مدفونند و ديكر محلّى است در ملك داغستان كويند نام طايفهايست از قوم لكزى ذكر سراب نام دو موضع است يكى ما بين اردبيل و تبريز واقع و آب و هواى خوب دارد و مسكن او لوسشقاقى است و ديكر سرابى قريهء بزرك در نيمفرسخى تويسركان جاى خوش و محلّى دلكش باغات فراوان دارد راقم هر دو را ديده است ذكر سراى بلدهايست خرّمپيراى از بلاد توران شيخ كمال الدّين خجندى در مقطع غزل خود بدان اشاره فرموده است نظم بوستانيست مرا از كل آن روى كمال * بسراى آمدى اى بلبل خوشخوان بسراى راقم مشاهده نكرده ذكر سرهند شهركيست دلپسند و مشتمل است بر عمارات دلكشا و باغات روحافزا قديم الايّام شهرى عظيم بوده و مرور ايّام وى را خراب نموده اكنون قرب سه هزار باب خانه در اوست و نواحى چند مضافات اوست آبش از چاه و هوايش دلخواه و اندك كرمست وى در زمين هموار اتّفاق افتاده است و جوانب اربعهاش كشاده است سلطان فيروز شاه تغلقى باروئى بر آن كشيده و در تعظيم و تعمير آن كوشيده آن شهر ما بين دهلى و لاهور و مسافت ده مرحله از دهلى دور است مردمش اغلب حنفىمذهب و ديكر هندوان و اقلّ قليل اهل ايمانند كويند مردم سرهند قديم الزّمان به صنعت نقّاشى مايل بودهاند اكنون نقشى كه دل بربايد در آنجا ديده نشد قبر شيخ احمد فاروقى كه مشهور بمجدّد الف ثانى است آنجاست وى از اكابر سلسلهء نقشبنديّه بود و در سنه هزار و اند هجرى از همان ديار ظهور نمود و صاحب مكاتيب مشهور اوست در آنجا حقايق بلند و دقايق ارجمند درج كرده امّا خالى از تعصّب نبوده و تعصّب او به اولادش نيز سرايت نموده چون از نسل عمر بن خطّاب بوده از وى بعيد و بديع