زين العابدين شيروانى
292
بستان السياحه ( فارسي )
جاى كرد از آن فرقه شانزده نفر حكومت نمودند و مدّت صد و شانزده سال طريق سلطنت پيمودند اوّل ايشان عماد الدوله على بن بويه بود و آخر ايشان خسرو فيروز بن ابو كلنجار كه بملك الرّحيم اشتهار داشت در بيست و دويّم رمضان المبارك سنه اربع و اربعين و اربعمائة بدست سلطان طغرل بيك سلجوقى كرفتار شده او را بقلعه به ترك بردند و حكومت آل بويه بر او ختم شد ذكر دياربكر ولايتى است وسيع و عريض و دياريست مستفيض مشتمل است بر بلاد معموره و قصبات مشهوره اكثر آن از اقليم چهارم و قليلى از سيّم محدود است از مشرق بملك ارمنيّه كبرى و كردستان و از مغرب بولايت ارمنيّه صغرى و ملك شام و از شمال به كشور اناطولى و ارزنجان و از جنوب بارض شام و عربستان جبال و تلال و صحرا و بيابان آن برابر و يكسانست و اكثر اهالى آن ديار حنفىمذهب و ديكر شافعى و ديكر نصارى و ديكر علىاللّهى و قليلى شيعه اماميّهاند عموما تركزبان و بعد كردانند و مستوى مستوىالخلقه و صاحب حسن و جمال و نيك احوال و پسنديدهخصال و ستودهافعالند و صحرانشين و باديه كزين بسيار دارد تقريبا به صد هزار خانه مىرسند راقم در آن ديار بسيار بوده و از بلاد آنجا مشاهده نموده دار الملك آنجا شهر آمِد است و در حرف الف نوشته شد ذكر ديوكر ملكى است بهجتاثر و صوبهايست از صوبهاى هندوستان مشتمل است بر بلاد فراوان داخل كشور دكن است دار الملك او دولتآباد نام دارد قبل از اين نوشته شد جميع آن بلاد از اقليم دويّم و هوايش كرم و آبش ملايم و خاكش حاصلخيز است مصراع همه چيزش فراوان غير آدم ذكر دبيل شهريست از شهرهاى سند هواى آنجا كرم و مردمش اكثر اسماعيلىاند بسيار ديده و مشاهده كرديده است ذكر ديك كويند نام بتى است شهرى را بنام آن بت خوانند و آن شهر در كنار دريا واقع و اطرافش واسع است مردمش همكى هندو و تناسخىمذهبند ذكر ديره بر وزن شيره نام دو قصبه است در نواحى ملتان يكى ديرهء غازى خان و ديكرى ديرهء كلشاه و مراد راقم ديرهء غازى خانست در زمين هموار واقع و جوانب اربعه آن واسع از اقليم سيّم و هوايش كرم و آبش بسيار و خاكش سبزهزار باغاتش فراوان و غلاتش ارزانست و مردمش اكثر هندوان و ديكر مسلمان و قليلى اهل ايمانند راقم چند يوم در آنجا بوده بطريق تفصيل مشاهده نموده است كلشن نهم در بيان حرف ذال بر ضمير ارباب دانش و بر راى اصحاب بينش مخفى و پوشيده نماند كه در حرف ذال معجمه بلاد و ديار ديده نشده مكر يك ولايت و دو فرقه ناچار بر آن اقدام نمود ذكر ذهاب قصبهايست از كردستان و از توابع عراق عرب قليل مدّتيست كه اولياء ملوك قاجاريّه تصرّف نمودهاند مردمش همكى كرد و اكثر حنفىمذهب و ديكر شافعى و ديكر علىاللّهى و قليلى شيعهء اماميّهاند آبش فراوان و هوايش كرم و خاكش حاصلخيز از فواكه انجيرش خوبست قبل از اين آباد بوده اكنون قرب پانصد خانه در اوست و چند قريه مضافات اوست جناب قدوة العارفين نور على شاه طاب ثراه چند كاه در آن قصبه سكونت داشت و جمعى به دايرهء آن حضرت درآمدند ذكر ذو القدر نام طايفهايست از طوايف ترك امّتى سترك و قومى بزركند اصل ايشان از اولاد ترك بن يافث است در اكثر بلاد توران و تركستان و ايران و روم و شام و كابل و كشمير و زابل سكونت دارند و در فارس و عراق نيز بسيارند تخمينا در كشور ايران سى هزار و در روم صد هزار و در كابل و كشمير بيست هزار خانه دارند اغلب ايشان حنفىمذهب و ديكر شيعهء اماميّه و ديكر شافعى و بعضى علىاللّهىاند راقم بسيارى از ايشان در ممالك مذكوره ديده و بصحبت اعاظم و اكابر ايشان رسيده عموما خالى از شجاعت و مروّت و مردانكى نباشند ذكر ذهبيّه نام سلسلهايست از فرقه عرفاء مولانا قاضى نور اللّه شوشترى رحمة اللّه عليه در كتاب مجالس المؤمنين در ذكر مجلس عرفاء در ضمن احوال سيّد محمّد نوربخش قدس سرّه العزيز نوشته كه چون خواجه اسحاق ختلانى سيّد محمّد نوربخش را خليفه و جانشين خود نمود و امر فرمود كه ساير خلفاء و فقراء آن جناب به خدمت سيّد محمّد نوربخش بيعت كنند و مير شهاب الدّين عبد اللّه برزشآبادى مشهدى كه يكى از خلفاء خواجه اسحاق بود از بيعت سيّد محمّد نوربخش ابا و امتناع نمود و كفت اكر خواجه با او بيعت كرد ما از او بركشتيم خواجه در كوه تيرى همان لحظه از كفتار سيّد عبد اللّه واقف شد و كفت درويشان عبد اللّه مرتد شد و اين زمان خود را در صدد ارشاد مىدارد و بيعت بدست او باطل است لهذا مريدان خواجه دو فرقه شدند اشخاصى كه امر خواجه را اطاعت و انقياد نمودند و بر دست سيّد محمّد نوربخش بيعت كردند ايشان را نوربخشيّه خواندند و كسانى كه مريدان مير عبد اللّه بودند و از بيعت مير نوربخش ابا و امتناع كردند آنها را ذهبيّه كفتند و ميان مريدان اين دو طايفه در اثبات و نفى خلافت مير عبد اللّه مناقشه بسيار است فقير كويد نام ذهبيّه به اين فرقه قليل مدّتى است كه نهادند كويا به صد سال نرسيده باشد بعضى كويند سبب اطلاق اين اسم بر ايشان آن بود كه چون مير عبد اللّه از دايرهء امر خواجه بيرون رفت جناب خواجه فرمود كه ذهب عبد اللّه يعنى