زين العابدين شيروانى
90
بستان السياحه ( فارسي )
در فضاى صورت از اين بالها * مىكند پرواز در اعمالها هم دو بال باطنى باشد متين * ذكر و فكرش در يسار و در يمين در رياض معنى از اين بالها * باشدش طيّارى اعمالها ذكر چبود ياد حق از جان و دل * فكر چبود سير اندر آب و كل جان و دل انوار مرآت يقين * آب و كل خلق سماوات و زمين آنچه در آفاق مىباشد عيان * جمله در انفس بود فاش و نهان آنچه در آفاق و انفس محتويست * جمله در انسان كامل منطويست كامل ارچه با همه ملحق بود * ليك از قيد همه مطلق بود پاى تا سر به سكه باشد باصفا * كشته است آيينهء كيتىنما صورت و معنى عالم سربهسر * اندر آن آيينه باشد جلوهكر آينه با تو است دايم روبرو * عيب تو با تو نمايد موبهمو عيب چبود زنك مرآت دلت * كز قبايح كشته در دل حاصلت دل بذكر حق نكشته صيقلى * كى شود آيينه سانت منجلى كو چه در دل ز آينه بنمايدت * ذكر حق آن را ز دل بزدايدت دل چه از زنك قبايح شد تهى * يابد از نور محاسن آكهى آكهى در پيروى مصطفى * سُوى حق بنمايدت راه هدى آكهى سازد شناساى حقت * سازد از قيد دو عالم مطلقت آكهى از نام ناسُوتى تو * زار ماند مرغ لاهُوتى تو مرغ لاهوتى چه شد بيرون ز دام * قرب حقّش آشيان كردد مدام هشت جنّت را تماشاكاه بين * هفت دوزخ ليك اندر راه بين جنّت و نارى كه موعود تو است * كر بدانى جمله مشهود تو است آنچه فردا از كموبيشت بود * بيشوكم امروز در پيشت بود آن يكى امروز و فردا نقد تست * نقد و نسيه هر دو اندر عقد تست از بهشت نقد اكنون كوش كن * بر مراد خويش جامى نوش كن و آن موافق بودن اخلاق تست * وفق اخلاق تو با خلّاق تست چُون شود خلقت بخلق حق يكى * خوش مراد خويش يا بى بىشكى باز از دوزخ حقيقت كوش كُن * ساغرى از نامرادى نوش كن و ان مخالف بُودن اخلاق تست * خلق و اخلاق تو با خلّاق تست كرنه خلقت شد يكى با خلق حق * نار ناكاميت سازد محترق از بهشت و دوزخ نقدت نجات * چُون حقيقت يافتى اكنون بذات بابها دارند در پى بىشمار * قول و فعلت جمله را دارد به كار راحت و رنجى كه در اقوال تست * جمله از اقوال و از افعال تست قول و فعلت نيك بايد اى پسر * جمله اخلاق تو باشد سربهسر سالكانى كز حقيقت واقفند * از بهشت و دوزخ خود عارفند بابهاى دُوزخ و باب بهشت * آن يكى هفت آن يكى كفتند هشت پنج حسّ ظاهر و وهم و خيال * هفت و هشتم باب عقل با كمال كرنه در فرمان عقل اين هفت باب * قبض و بسط خود نمايد اكتساب لاجرم خود هر دو باب دوزخند * عقل ايشان را ندارد خودپسند ور همه باشند در فرمان عقل * بندهء فرمانبر سلطان عقل هفت باشد از بهشت و هريكى * باب هشتم عقل باشد بىشكى مردُم از دوزخ كنند اوّل عبور * در بهشت آنكه برآيند از سرور نيست از دوزخ كروهى را كذر * دوزخ ايشان راست پيوسته مقر خلق بد چون كرده دوزخ جايشان * نيست جا در جنّتالماوايشان من غزليّات آن جناب كرد شهنشاه عشق در حَرَم دل ظهور * قد ز ميان برفراشت رايت اللّه نور اى ز تو مشتاق راوى ز تو عشاق را * ديده بساط نشاط سينهسراى سرور شرح و بيان قاصر است در صفت اشتياق * انّك انت الخبير تعلم ما فى الصّدور اى بشئون صفات وى به تقاضاى ذات * با همه نزديك تو و ز همه پيوسته دور حسن تو در هر زمان جلوه ديكر كند * افكند اندر جهان فتنه و غوغا و شور هركه در اين ره شتافت با قدم نيستى * هستى جاويد يافت از تو به بزم حضور وانكه جمال تو ديد جام وصالت چشيد * بادهء كوثر نخواست از كف غلمان و حور و له ايضا نور على در نظر تا نشود راه همه * زين ره خوف و خطر كس ننمايد عبور كيرم از خلق نهان كردى آن امر شنيع * كى توان كرد ز خالق كه بصير است و سميع هركه چون خاك شود پست به دركاه خداى * سر به زير قدمش فرش كند عرش رفيع دوزخ جان تو با خلق بود تنكى خلق * جنّتى كر بجهان هست بود خلق وسيع با بد و نيك چه كارت كه پس پرده غيب * تو چه دانى كه شريفست نهان يا كه وضيع انبيا را ز حق ار اذن شفاعت نبود * عاصيان را به قيامت نبود هيچ شفيع و له دنيا مطلب كه نيست جاويد * بُكذر زوى و مدار اميد