ميرزا محمد على وفا زواره اى
359
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
وصيت پدر ، توانست دويست تومان مستمرى ساليانه از محل ماليات اردستان و نطنز را كه حكومت به نام پدر كرده بود و پدر به برادر كوچكتر بخشيده بود ، به نام خود كند . اما ميرزا خانلر بيك نورى مازندرانى - عامل خراج و حاكم اردستان - پس از مدّتى آن را قطع كرد . مستمرى ماليات اردستان را به دليل وصيت وفا و فرمان شاهى ، قاعدتا كسى نمىتوانست تغيير دهد و صفا تنها با حضور در دربار محمّد شاه و انشاد قصيدهاى غرّا و اخذ لقب « سيّد الشّعرايى » از او توانسته بود به نام خود كند . مطلع قصيده صفا چنين است : گرنه شاهنشاه ايران را غلام است آسمان * از چه همچون ملك شه در انتظام است آسمان خسرو گيتى ، محمّد شه كه از عدلش همى * برقرارستى زمين و بر دوام است آسمان با مرگ محمّد شاه ، دوباره قطع مستمرى و بدرفتارىهاى ميرزا خانلر خان و نيز ميرزا زكى - وزير اصفهان - و ميرزا نصر اللّه مستوفى ديوان شروع شد و او را به هجو آنها واداشت : هزار حيف كه بستم زبان هزّالى * ز ديرباز و به گفت من ايزد است گواه مرا كه خسرو دانش به تخت تو بنشاند * شكست توبهام آن نادرست تخته كلاه ز بدنهاد يهودا نژادى از ره كين * فتاد يوسف مقصود من همى در چاه دوبارهام به سر داستان هجو آورد * حكايت من مسكين دراز و شب كوتاه سرانجام با واسطه ميرزا على رضاى مستوفى اصفهانى خيابان خوشى ( - خيابان طالقانى امروز - ) با چراغ على خان آشنا شد و نزد چراغ على خان زنگنه كه معروف به سراج الملك و حاكم اصفهان بود ، از خانلر خان شكايت كرد و نه تنها موفق شد مقررّى را دوباره برقرار كند ، بلكه مورد توجّه چراغ على خان قرار گرفت و از طرف او مأمور شد تذكرهاى از او و ستايشگران او پديد آورد . او نيز شاهكار خود يعنى تذكرهء « انجمن روشن » را به فارسى سره به نگارش درآورد . معلوم نيست كه اين سرهنويسى به امر حاكم بود يا خواست خودش ، اما به هر جهت از اين حيث نثرش بر نثر پدر مىچربد و بسيار زيباست چون در بدايت امر ، ابدا - مانند نثر برخى از سرهنويسان - آزاردهنده و سخت نيست و روان است . اين تذكره كه حدود چهارصد صفحه ( قطع خشتى ) دارد ، سبب شد كه پس از نگارش آن بسيار تشويق شد و پس از آن به زواره برگشت و مجلّل و مرفّه ، زندگى آسودهاى را در قلعهاى ميان زواره طرح ريخت . در آنجا خانهء باشكوهى ساخت و به دليل نداشتن پسر ، زن ديگر گرفت و اولادى پسر از او يافت كه مانند برادرش ، بهشتى نام گرفت . اما به زودى به آبله مرد و درون او را آشفته ساخت . از آنسو ، با عزل چراغ على خان از حكومت اصفهان نيز ، دوباره مستمرى صفا قطع گرديد . اين