ميرزا محمد على وفا زواره اى

21

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

امين الدّوله براى علما ، على بن يقطين محسوب مىشد و به‌ويژه به سيّد ، ارادتى به تمام داشت . اما از ديگر سوء ستم و بىبندوبارى لرهاى لنبانى ، به پشتوانه اينكه حاج هاشم خان ، دايى حاكم اصفهان و برادرزن وى بود ، به حدّى رسيد كه خود نيز عليه هاشم خان ، مظلمه به تهران فرستاد . سيد كه نمىتوانست يك‌باره اشرار را به كيفر برساند ، گهگاه يكى از الواط را محاكمه مىكرد و يا حد مىزد ، يا پس از گردن زدن ، بر جنازهء او نماز مىخواند و مىگريست . حكومت مركزى هم گرچه اين مجازات‌هاى شرعى را در نهايت بىثمر نمىدانست ، اما قدرت روزافزون سيّد را برنمىتابيد و با وجود وى و نفوذ روزافزونش در مردم ، سيطرهء خود را در حال كاهش مىپنداشت . وفا در چنين بحرانى وارد اصفهان شد و صلاح كار را در آن ديد كه يك‌بار ديگر ، شاخه‌اى از خانواده را در زواره احيا كند ، تا هم جاريهء جديد از دست مادر صفا آسوده باشد و هم فرمان راتبهء صدراعظم زنده و اجرا شود . امانگاهى نيز از شرّ و شور اصفهان داشته باشد . رقيبان وفا در زواره كه گمان مىكردند او را براى هميشه ازآنجا رانده‌اند ، در برابر فرمان محمّد حسين خان صدر سكوت اختيار كردند و عمّال خراج نطنز و اردستان ، نيز ناچار به اجراى آن شدند . وفا پس از چند ماه در زواره از اين گرجيه زيباروى ، صاحب اولادى شد كه آن را سيّد محمّد بهشتى نام نهاد . اين مادر و پسر كه اكنون اوقات بيشترى از شاعر زواره‌اى را به خود مصروف مىداشتند ، طبيعتا رشك صفا و مادرش را برانگيختند ، اما اين موجب نشد كه دست وفا را از اصفهان كوتاه سازد و پاى او به محافل علمى و دينى اصفهان باز نباشد . اگر هم مشاجره‌اى پيش مىآمد ، وفا را به انزواى همان حجرهء طلبگى در مدرسه كاسه‌گران مىكشاند . اما از ماندن در اصفهان منصرف نمىكرد ؛ به‌ويژه كه سال 1240 ه . ق مرگ صدراعظم موجب اتفاقى شد كه عزم وفا را در ماندن در اصفهان بيشتر جزم كرد . تغيير صدارت باعث آمد كه دست حمايت ، از پشت امين الدّوله و فرزندش - على محمّد خان ، نظام الدّوله ، حاكم اصفهان - برداشته شود و فتحعلى شاه براى تغيير حكومت و سركوبى شرارت‌هاى الوار ، خود شخصا به اصفهان گام بگذارد . او در ماه شعبان 1240 كه مصادف شده بود با عيد نوروز ، يكى از فرزندان تازه‌دامادش را به نام