ميرزا محمد على وفا زواره اى
203
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
گفته بود كه حكم مطاع ، از ديوان شرع مطاع لازم الاتباع ، عزّ صدور يافت ، كه از خون آن يهودى فعل ، خاك حجاز را گل ارمنى كنند . پس از اشتهار آن فرمان واجب الاذعان ، تيغهاى ابطال اسلام آخته و كار قتلش ساخته شد . بيچاره جرأت ورود به قبايل و احيا نداشت . رو به صحارى و رساتيق گذاشت . چون وحشى « 1 » ضيغم ديده و طاير رميده در رواسى شامخات و شوامخ راسيات ، فرارى و در اعماق جحور ثعالب و ارانب متوارى بود . چون از توارى به جان رسيد و چاره بهجز انقياد نديد ، قصيدهاى از جواهر مناقب محمّدى در سلك نظم كشيده و در لباسى متبدل ، رو به قبلهء ارباب نياز آورده ، وارد مدينه طيّبه زادها - اللّه شرفا - گرديده . هنگامى كه آن مسجود زمين و آسمان ، در مسجد ، زيب سجادهء نماز و با معبود يگانه ، در راز و نياز بود ، در مقابل آفتاب جمال با كمالش ، ذرّهآسا ، به دو زانوى ادب نشست و به انشاد « 2 » آن قصيدهء فريده پيوست . از هبوب نسايم آن ابيات بلاغت آيات ، گلهاى بهجت گلشن « 3 » نبوّت ، شكفتن آغاز نهاد . تا اين بيت ، كه بيت القصيدهء فصاحت است ، به اصغاى سمع مباركش ، مشرّف آمد : عربية انّ الرّسول لسيف يستضاء به * مهنّد من سيوف اللّه مسلول 164 برد يمانى كه محاسبان وهم ، از تعيين قيمتش عاجز بودند و شرفياب بر و دوش آن جناب بود ، از آن دست ابر مثال دريا نوال برداشته بر دوشش انداخته و برجيس را بر آتش حسرت گداختند . پس از تشرّفش به آن تشريف ، معروض داشت كه : بيت گر دست دهد ، هزار جانم * در پاى مباركت فشانم كسى كه به اين مرتبه رسيد و به چنين خلعتى ، مخلّع گرديد ، بعد از اين نيز خونش هدر و سرگشته و دربهدر خواهد بود ؟ حضرت به ظاهر نيز ، اظهار شناسايىاش كردند و انابتش به محل قبول آوردند ، در آن حضرت تا بود در سلك شعراى مناقبآراى آن جناب ، منسلك بود و هر روز ، مزاياى ارادت و مدحتسرايى ، بيشتر از پيشتر ، ظاهر مىنمود . چون اين مقدّمات ، ممهّد آمد بر ارباب بينش و اصحاب دانش كه روى سخن در ايشان است ،
--> ( 1 ) - وحش ( 2 ) - انشاء ( 3 ) - در گلشن