شير على خان لودى
56
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
حكم بابر پادشاه به جهت تصوير عمارت استرآباد بردند ، اين غزل به نظر مبارك گذرانيد ، نظم : تو شهريار جهان ما غريب شهر توايم * وطن گذاشته بىخانمان ز بهر توايم ز لطف بر سر ما دست رحمتى مىنِه * كه پايمال حوادث ز تاب قهر توايم دواى دل نشود نوش جام جم ما را * كه نازپرور پيمانههاى زهر توايم چو لاله خونجگر از نوبهار عارض تو * چو غنچه چاكدل از لعل نوش مهر توايم شد از وفاى تو مشهورِ عالمى شاهى * بس است شهرت ما كز مكان شهر توايم عمر شاهى از هفتاد تجاوز كرده بود كه در بلدهء استرآباد جان شيرين به قابض ارواح سپرد و نعش او را به موجب وصيّتش به سبزوار نقل كردند ، و كان ذلك فى شهور سنة تسع و خمسين و ثمانمائه [ 859 ] . [ بابر شاه ] سلطان دانشآگاه ، بابر شاه - خسروى درويشدل بود و صفدرى حقيرنواز . به باطن از مردان باخبر و دست عطايش چون دامن ابر نيسان پرگهر . لشكرى داشت آراسته و جوانان پردل و نوخاسته . در شيوهء سخاوت و جود بىدريغ . بارى ، سخن بسيار است ، از آن جمله آنكه گويند چون قلعهء كنجاه را مسخّر نمود ، بدرههاى جواهر گرانبها پيش آوردند ، بدرهاى سربسته به يكى از مقرّبان درگاه بخشيد ؛ خواجه وجيه الدّين سمنانى كه وزير آن حضرت بود ، گفت : اى سلطان عالم ، اوّل سر بدره بگشاى ، شايد خراج ملكى در آن باشد . گفت : اى خواجه ، مقرّر است كه در اين بدره جواهر نفيس خواهد بود ، هرگاه بدره بگشايم ، جواهر دلپذير خاطر مرا مشغول سازد ، ناگاه از گفتهء خود پشيمان شوم ؛ پس اين بيت بخواند : از شمع رخش ديده همان به كه بدوزيم * چون فايدهاى نيست نبينيم و نسوزيم طبع موزون آن شهريار دريادل بسا درهاى آبدار سخن برطبق روزگار گذاشته ، و اين غزل نمونهاى از واردات طبع فيّاض اوست ، نظم : در دور ما ز كهنهسواران يكى مى است * و آن كاو دم از قبول نَفَس مىزند نى است اين سلطنت كه ما ز گداييش يافتيم * دارا نداشت هرگز و كاوس را كى است دانى كمان ابروى جانان سيه چراست * كز گوشههاش دود دلِ خلق در پى است دارد به زلف او دل زنّاربند [ ما ] 58 * سوداى كفر و كافرى و هرچه در وى است بابُر رسيد نالهء زارت به گوش يار * مجنون وقوف يافت كه ليلى در اين حى است عزيزى در تاريخ وفاتش آشفته گفته ، نظم : شاه بابُر شهى كه از عدلش * عدل نوشيروان بُدى ناسخ