شير على خان لودى
52
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
اين شهر مصلحت نمىنمايد . پادشاه به اخراج سيّد حكم فرمود و سيّد از شهر نمىرفت تا كار به جايى رسيد كه به زجر بايد اخراج كرد ، و ليكن هيچكس ياراى آن نداشت كه اين حكم به دو تواند رسانيد . دراينحال شاهزاده بايسنقر گفت : من او را به لطايف و ظرايف به طريقى روانه سازم كه احتياج به خشونت نباشد ، برخاست و به زيارت سيّد شد و صحبتى مرغوب داشته و به تقريبى سخن عزيمت سفر در ميان آمد ، سيّد فرمود كه : پدرت پادشاه مسلمانان است ، مرا به چه وجه اخراج مىكند ؟ شاهزاده گفت : اى خداوند ، شما چرا بر سخن خود عمل نمىكنيد ؟ گفت : آن سخن كدام است ؟ اين بيت بخواند ، نظم : قاسم سخن كوتاه كن برخيز و عزم راه كن * شكّر برِ طوطى فكن مردار پيشِ كركسان سيّد دعا و تحسين كرد ، الاغ طلبيد و فى الحال روى به راه نهاد . گويند سيّد در آخر عمر به تنعّم گذرانيدى و سرخ و فربه گشته بود ، شخصى سؤال كرد كه : نشان عاشق صادق چيست ؟ فرمود : زردى و لاغرى ، گفت : چرا شما را حال بر خلاف اين است ؟ سيّد فرمود : اى برادر ، ما وقتى عاشق بودهايم ، الحال معشوقيم ، محب بوديم ، اين زمان محبوبيم . پس اين بيت از مثنوى معنوى بخواند : من گدايى كردهام اينجا ز جاه * شاه گشتم قصر بايد بهر شاه وفاتش در سنهء خمس و ثلاثين و ثمانمائه [ 835 ] اتّفاق افتاد . من لوامع ذكره : از افقِ مكرمت صبح سعادت دميد * محو مجازات شد شاه حقيقت رسيد صولت صيتِ جلال عالمِ جان را گرفت * خدمت سلطان عشق باز علم بركشيد ساقىِ جان مىدهد باده به جامِ مراد * مطرب دل مىزند نعرهء هَلْ مِنْ مَزِيدٍ راه به وحدت نبُرْد هركه نشد در طلب * جملهء ذرّات را از دل و از جان مريد در حرمِ وصل دوست زندهدلى راه يافت * كز همه خلقِ جهان بارِ ملامت كشيد وصلت اللّه يافت قاسم و ناگاه يافت * ز آنكه به شمشيرِ لا از همه عالم بريد [ مولانا كاتبى ] مقبول الخواصّ و العوام ، مولانا كاتبى - هدايت ازل در شيوهء سخنگزارى 55 ، مساعد طبع فيّاض او گشت و از كلك گهربارش درهاى آبدار نثار يافت ، ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ ، * و به لطافت طبع سخنورى مذاق او را جامى از خمخانهء عرفان چشانيده بودند و از وادى فقر به سرحدّ يقينش رسانيده . و نام محمّد است ، اصلش از طرف در اولش من أعمال تبريز ( ؟ ) 56 بوده . در به دو حال به نيشابور رفت و از مولانا سيمين كه سرآمد آن ديار بود ، تعليم خط گرفته ، خوشنويس شد ، وجه تخلّص كاتبى بر همين است . پس ، از آنجا عزم گيلان و شيروان 57 نمود ، ملكزاده شيخ ابراهيم شيروانى [ كذا ] نگاه تربيت بر او گماشت و صلهء يك قصيدهاى كه در