شير على خان لودى

53

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

مدحش گفته بود ، ده‌هزار درم فرمود . كاتبى آن‌قدر را در ماهى پريشان ساخت و به فقرا و شعرا و مستحقّان بىدريغ قسمت كرد . روزى مهمانى رسيده بود ، خادم را فرمود كه طبخى كند ، خادم گفت : بهاى يك من آرد نمانده است ، كاتبى اين قطعه به ملك‌زاده فرستاد : مطبخى را دى طلب كردم كه بُغرايى بپز * تا شود ز آن آش كارِ ما و مهمان ساخته گفت لحم و دنبه گر آرم كه خواهد داد آرد * گفتم آن كاو آسياىِ چرخ گردان ساخته ملك‌زاده بخنديد و مبلغى ديگر به دو بخشيد . گويند در آخر حال ، كاتبى در استرآباد اقامت ورزيد و در سنهء تسع و ثلاثين و ثمانمائه [ 839 ] وفات يافت . منه : اى خوش آن‌روز كه از ننگ تن و جان برهم * هر تعلّق كه به‌جز عشق بُوَد ز آن برهم دردسر تا به كى و محنتِ سامان تا چند * ترك سر گويم و از محنت سامان برهم برو اى رشتهء جان سوزن عيسى به كف آر * تا بدوزم دل و از چاك گريبان برهم رَسته‌ام از بد و از نيك مرا قيدى نيست * جز نكويان و نخواهم كه از ايشان برهم كاتبى نيست خيالات جهان جز خوابى * ناله‌اى كن كه از اين خواب پريشان برهم خواجه رستم جوزيانى - نوّر مرقده - جوزيان قريه‌ايست از اعمال بسطام . خواجه رستم مرد خوش‌طبع و خوش‌گو بوده ، مدّاح سلطان عمر بن اميران شاه است . گويند چون سلطان عمر بر پادشاه اعظم ، شاه‌رخ بهادر ، خروج كرد ، به هدايت خواجه رستم نزد شيخ الشّيوخ العارف شيخ محيى الدّين العربىّ الطّوسى - قدّس اللّه سرّه العزيز - رفته ، التماس فاتحهء فتح و ظفر نمود . شيخ فرمود هرگز اين فاتحه نخوانم ، زيراكه شاه‌رخ پادشاه عادل خداترس است و تو بىباك متهوّرى ، شكست او طلبيدن از شريعت و طريقت دور است . سلطان عمر رنجيده ، به خشم و غضب در شيخ نگريست و گفت : دراين‌حال مرا چگونه مىبينى ؟ گفت : تو را مخلوقى مىبينم به قوّت از همه كمتر و به جهل از همه بيشتر و به مرگ با همه برابر و در قيامت از همه كهتر . سلطان از مجلس برخاست ، اصحاب شيخ گفتند كه اگر فتح اين مرد را باشد ، در خراسان نتوانيم بود . شيخ گفت : اگر در خراسان نتوانم بود ، در عراق باشم ، امّا از سخط الهى در هيچ جا پناه نتوان يافت . آخر بر سلطان عمر شكست افتاد . به‌هرتقدير ، اين غزل از واردات خواجه رستم است ، نظم : گر ز خرگه ماه من دامن‌كشان آيد برون * دود آهِ عاشقان از آسمان آيد برون آخر اى عاشق ز جورِ يار آه از بهر چيست * باز نايد تير هرگه كز كمان آيد برون مىبرآيد هر زمانم آه دور از روى دوست * ترسم آخر در ميانِ آه جان آيد برون