شير على خان لودى
37
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
آسمان گشاده شد و ملائكه با طبقهاى نور نازل شدند ، پرسيد كه اين چيست ، گفتند براى سعدى شيرازيست كه دوش بيتى گفته و در جناب احديّت مقبولشده ، و آن بيت اين است : برگ درختان سبز در نظرِ هوشيار * هر ورقى دفتريست معرفتِ كردگار آن عزيز چون از واقعه درآمد ، هم در آن شب به در زاويهء شيخ رفت تا وى را بشارت دهد ، ديد كه چراغى افروخته و با خود زمزمه مىكند ، چون گوش نهاد ، همين بيت مىخواند . از آن هنگام در خدمتش اعتقاد صافى پيدا نمود . وفات شيخ در محروسهء شيراز به عهد اتابك بن محمّد شاه بن سلغر شاه بن سعد زنگى فى شهور سنة إحدى و تسعين و ستّمائه [ 691 ] واقع شده و مرقدش در نيمكروهى شيراز در بقعهاى كه خودش بنا نهاده بود ، اتّفاق افتاده . و ديوانش كه آن را نمكدان شعرا گفتهاند ، مملوّ از هزاران چاشنيست . در اين مقام احترازا لإطناب به تحرير يك غزل اكتفا نمود كه اكثرى از شعراى ماضى و حال ، تتبّع آن غزل نمودهاند ، امّا لطافتهاى سعدى ديگر است : برْبود دلم در چمنى سروِ روانى * زرّينكمرى سيمبرى موى ميانى خورشيدوشى ماهرخى زهرهجبينى * ياقوتلبى سنگدلى تنگدهانى عيسى نفسى خضرِ رهى يوسفِ عهدى * جممرتبهاى تاجورى شاهنشانى شَنگى شكرينى چو شكر در دل خلقى * شوخى نمكينى چو نمك شور جهانى جادوفكنى عشوهگرى فتنهپرستى * آسيبِ دلى رنجِ تنى آفتِ جانى بيدادگرى كجكلهى عربدهجويى * شكّرشكنى تيرقدى سختكمانى در چشم امل معجزهاى آب حياتى * در باب سخن نادرهاى سحر بيانى بىزلف و رخ و لعل لبِ او شده سعدى * آهى و سرشكى و غبارى و دُخانى [ شيخ فخر الدّين عراقى ] خلاصهء خاندان انفسى و آفاقى ، شيخ فخر الدّين عراقى - نامش ابراهيم بن شهريار همدانيست . محقّقى سالك بوده ، از مريدان شيخ شهاب الدّين ابو حفص سهرورديست . به تقريبى به شهر ملتان رسيده ، به خدمت بهاء الدّين زكريّا پيوست ، گويند شيخ وى را در چلّه نشاند ؛ چون ده روز در آنجا گذرانيد ، وى را وجدى رسيد و حال بر او مستولى شد ، اين غزل بگفت ، بيت : نخستين باده كاندر جام كردند * ز چشمِ مست ساقى وام كردند و آن را به آواز بلند مىخواند و مىگريست ؛ چون اهل خانقاه شنيدند ، بر سبيل انكار به سمع شيخ رسانيدند كه وى در چلّه نشستهست و ابيات مىخواند ، شيخ فرمود : شما را از اين چيزها منع است ، او را منع نيست . چون روزى چند برآمد ، يكى از مقرّبان شيخ را گذر بر خرابات