شير على خان لودى

259

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

اصلش از عراق عجم است و مولدش در هندوستان . در سركار شاه‌زادهء والاقدر دانش‌آگاه ، سلطان محمّد اعظم شاه از ارباب مناصب عاليه است و دورباش تقرّبش در خلوت‌سراى خاصّ سلطانى احدى را با خويش مساهم نداشته . از واردات خاطر اوست : به آه ناتوانان باز آيين وفا بستى * ز بوى پيرهن مكتوب بر بال صبا بستى بلاگردان ناز آورده‌ام مشت نيازى را * شبيخون در گلستان طرح كردى پا حنا بستى دل كاكل‌پرستانت به جمعيّت نمىسازد * چرا اى شوخ دست شانه بر چوب جفا بستى دل وحدت‌شناس از ناخن بيداد بخراشد * ز خود لبريز كردى ساغر و راه صدا بستى فدا شو راسخ شوريده‌سر در راه پيغمبر * نبىگويان ز خود برخيز اگر دل با خدا بستى [ ميرزا مبارك اللّه ] رفعت و ابّهت دستگاه ، ميرزا مبارك اللّه - واضح تخلّص مىكند . بلندى فكر به مرتبه‌ايست كه بىنردبان طبع رسا عروج بر آن نتوان نمود و شربت گفتارش شهديست كه بىچاشنى استعداد درست به حلاوت آن پى نتوان برد . انيس خلوت عاشقان است ، مونس جلوهء معشوقان . و اين ابيات از ديباچهء ديوان او مناسب مقام نمود ، نظم : اين رفيقان به رنج و شادى من * همدم عيش و نامرادى من ساقى و ساغر و شراب منند * در شب تار ماهتاب منند تحفهء بلبلان اين باغ است * لاله‌ايم و ز ما همين داغ است نبيرهء نوّاب اعظم‌خان جهانگيرشاهيست و از فيض طبع مير محمّد زمان راسخ بهرهء وافر برداشته ، امّا مردى شوخ‌طبع است و به عين بىباكى و به قلندرمشربى به سر مىبرد . اين غزل زادهء طبع وقّاد اوست : تا سوخت حسرت گل حسن تو جان ما * آيينه‌دار برق بُوَد آشيان ما دل از طپش ز رفتن خود مىدهد خبر * آواز ما بُوَد جرس كاروان ما گردد فروغ حسن موافق به رنگ عشق * مهتاب سرمه گشت به زخم كتان ما از گفتگوى ياد وصال تو زنده‌ايم * چون شمع رنگ هستى ما شد زيان ما شد از فروغ حسن‌كشى جانم آينه * جز جنس آفتاب ندارد دكان ما آيينهء جمال تو باشد خيال دل * رنگ يقين ظهور كند در گمان ما اين غزل بعضى ابيات غور طلب دارد ، يقين كه صاحب‌نظران از آن سرسرى نخواهند گذشت . اين غزل نيز از واردات خاطر اوست : ساقيم دست چو در گردن مينا مىكرد * مِهر را آينه‌دار يد بيضا مىكرد گشت ياقوت و به ياد لب شيرين جوشيد * خون فرهاد كه جا در رگ خارا مىكرد