شير على خان لودى

251

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

يك‌قدم ناكرده بيدل قطع راه آرزو * منزل آسودگى از ما به صد فرسنگ ماند منه : مشّاطهء شوخى كه به دستت دل ما بست * مىخواست چمن طرح كند رنگ حنا بست آن رنگ كه مىداشت دريغ از ورق گل * از دور كف دست تو بوسيد و به پا بست آخر چمنى را به سرانگشت تو پيچيد * واكرد نقاب شفق و غنچه نما بست تا چشم گشايد مژه آغوش بهار است * رنگ سر ناخن چقَدر عقده‌گشا بست گر وانگرى صنعت مشّاطگى اين است * سحر است كه بر پنجهء خورشيد سُها بست زين نور كه از شمعِ سرانگشت تو گُل كرد * تا شعله زند آتش ياقوت حنا بست آب است ز شبنم دل هر برگ گل امروز * كاين رنگ چمن‌سازِ وفا سخت به‌جا بست ارباب نظر را به تمنّاى نگارَش * دست مژه‌اى بود تحيّر به قفا بست تا عرضه دهد منتخب نسخهء اسرار * طرح چمن معنى يك غنچه جدا بست كيفيّت گل كردن اين غنچه به رنگيست * كز حيرت سرشار توان آينه‌ها بست بيدل تو هم از شوق چمن شو كه به اين رنگ * شيرازهء ديوان تو امروز حنا بست و له : كاشانه صلاى عيش درداد * اى دهر طرب مباركت باد ارشاد اقبال دارد امروز * همراهى خانِ معنى ايجاد وقت است كه از نواى دلها * ساز دوران رسد به ارشاد عِقد گهريست زيور جاه * حاسد ملعون و دوستان شاد از مژدهء ادّعاى اين فيض * عالم چمنيست عرش بنياد جوشيد ز دور الفت هم * مطلوب وفاى سرو شمشاد يا رب ز تنزّل و فسردن * اين گل گره خزان مبيناد هر مصرع از اين طريق موزون * دارد ز شُهور سال تعداد اكنون به مكان معنى خاص * شعرى ز دو مصرعم ندا داد اوقات سعادت دو كوكب * شيرازهء الفت دو همزاد اين رباعى ميرزا عبد القادر بيدل در مراعات قوانين خيال نظير ندارد ، معلوم نيست كه هيچيك از شعراى عصر در فنّ رباعى به اين درجه رسيده باشد : هركس گامى به راه حيرت برداشت * چون آينه در نقش قدم بستر داشت عمريست زمينگيرى موج گهريم * پالغز صفاى دل عجب لنگر داشت