شير على خان لودى

252

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

اين چند سطر از جملهء نثرهاى ميرزا عبد القادر بيدل در تعريف گرد و غبار نوشته و سرمهء اعتبار ناميده ؛ 166 الحق اگر صاحب‌نظران سرمهء سواد اين كلمات را در ديدهء اعتبار كشند ، رواست و اگر به تأييد اين سرمه اعتبارى از بلنديهاى فطرتش گيرند ، سزاست . امروز اگر ظهورى در عرصهء ظهور مىبود ، « خفائى » تخلّص مىيافت و به دست انصاف عنان ادّعاى نثرنويسى از جادّهء سخنورى مىتافت ، نظم : نه غبار است كز اين دشتِ پَرافشان برخاست * نگهى بال تماشا زد و مژگان برخاست خس اگر موج زند اين‌قدرش طوفان كو * شوق گر ناله شود اين همه نتوان برخاست « سبحان اللّه دلنشين غبارى كه تا مصوّر خيال به نقش تصويرش پرداخته است ، صفحهء انديشه بر آينه‌دار حسن مخطّط ساخته و تا خامهء فكر به هواى تحريرش گردن افراخته است ، سررشتهء تأمّل در هجوم زلف مسلسل باخته . هركه را از نور بينش بهره‌ايست ، سوداپرست خطّ غبار اوست و هركس پيوند رشتهء نفسى دارد ، دام بر دوش انديشهء شكار او . ويرانى بنياد امكان مصروف تعمير آباديش ، خرمن جمعيّت اين خاكدان به باددادهء وضع آزاديش ، به اين غبار اگر تعمير آينه‌خانهء دل كنند ، رواست و اگر شكست او را آشفتگيهاى زلف تعبير نمايند ، به‌جا ، نظم : اين سلسله گيسوى پريشانِ كه دارد * اين فتنه هواى سر دامان كه دارد تا چشم گشايى مژه در سرمه نهان است * اين ديده‌فريبى خط ريحان كه دارد پيراهن بىرنگ هوا مست عبير است * يا رب خبر از نكهت جولان كه دارد به چشمى كه چون حلقهء دام از صيد بصيرت خاليست ، غبار فتور و در ديده‌اى كه چون گردباد آشفتهء نگاه دست صنع است ، جواهر سرمهء نور . اينجا چه فكرهاى بلند كه عنان خوددارى نگسيخته است و چه وصفهاى هموار به دامن بىسروپايى نياويخته . اگر آب گوهر به دعوى نزاهتش زبان موج گشايد ، گرد يتيميش زنگ ملامت است و اگر موج گل با شوخى لطافتش طرف شود ، شكست رنگش سيلى ندامت . به قماش جوهر لطافت خواب اطلس فلكيست و به اندازهء وسعت بساطت بال تصرّف ملكى . به تصوّر گل كردن خيالش زخم سينه‌ها نمك‌سود و به تأمّل هواى انديشه‌اش داغ دلها پنبه‌اندود . سبك‌روحى چون بوى گل از خانه‌به‌دوشان عشرت هم‌عنانيش و گران‌جانى چون شرار از سپندسوزان محفل پرافشانيش . اعتدال نشئه‌پردازش صبح‌طراز و هجوم كيفيّت صبحش شبستان‌پرداز . شوريست از طبيعت خاك سركشيده و نمك مائدهء هوا گرديده . هرگاه به تنزّل آيد ، آبىست در صفاى پردهء لطافت روان و چون عروج گيرد ، صبحى صندل پيشانى آسمان ، نظم :