شير على خان لودى
207
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
تهىدستان سرمايه را ظلّ هماست و در عهد بخششهاى بىدريغش كهن افسانهء حاتم بر بال عنقا ، ابر شمشير آبدارش بركشت وجود اعدا از جوهر ژالهريز ، و رعد تير خارا گذارش بر صحن سينهء مخالفان صاعقهبيز . پيكر حمايتش كه را دربر كشيد كه از تاب آفتاب حوادث پناه نديد ، و جوشن التفاتش كه را رسيد كه چون چشم زره از چشم زخم روزگار مصون نگرديد ؟ اقسام هنرمندان به يمن تربيت و فضل انعامش به كام دل رسيده و اهل مجلس فردوس مثالش را مضمون كريمهء لَهُمْ 129 ما يَشْتَهُونَ برأى العين مشاهده گرديده . فضائل چهارگانه كه اهل عالم به تحصيل آن رنجها كشند ، در ذات مباركش جبلّيست و وجود كرامت آمودش را بر مراتب سعادات احاطهء كلّى ؛ چشمى حقبين ، گوشى حقشنو ، خاطرى حقيقتزاى ، سينهاى معرفتخيز ، دستى به ذروهء طريقت رساى ، پايى بر منهاج شريعت قدمفرسا [ ى ] : پاى رفعت بر آسمان دارد * سر خدمت بر آستان دارد سرّ وحدت به مغز برده ز پوست * همه او كرده خويش را همه اوست شرح حالت معنوى و بناى حقايق و معارفش كه از پايهء استعداد اين هيچ مدان هزار درجه بلندتر است ، به كدام دست و زبان اظهار تواند نمود ؟ شاهد اين حال و مصداق اين مقال ، شرح كتاب مثنوى معنويست كه مطالب روشنش بر آسمان طبع بلندفطرتان چون كواكب و نجوم سيّار است ، و مقدّمات روحافزايش چون جان نازنين در قالب مستعدّان ديار رموز و اسرار مثنوى كه بر عقول و افهام صورت استتار داشت ، انكشاف آن در حصّهء او بود ؛ گوييا حلّ دقايق را حضرت مولوى از غيبدانيها در احكام تصنيف حواله به وى مىفرمود ، كمترين شاگردانش به مثنوىدانى معروف و ادنى تلميذش به صفات صوفيّه موصوف ، نظم آبدارش خمارآلودگان فراق دلدار را شراب ريحانى و چاشنى شهد گفتارش گرسنه چشمان وصل مطلوب را غذاى روحانى ، سخن دلپذيرش چون دل سخنپذير در همه جا عزيز ، و فكر بلندش چون بلندى فكر مرغوب اهل تميز : منّت طبع نكتهپردازش * بر سراپاى داستان سخن فكر سرمايهء سحرخيزش * مير شبگير كاروان سخن لفظ پهلو ندزدد از معنى * مرحبا ضبط پاسبان سخن آنچه نسيم لطفش با مؤلّف اين اوراق كرده ، اگر صبا شمّهاى به اوراق گل مىكرد ، هرگز رنگ جمعيّتش به بوى تفرقه آشنا نگرديدى ، و معاملهاى كه آبيارى انعامش به اين بىبرگ و نوا فرموده ، اگر قوّت ناميه به اشجار مىنمود ، اساس پاى خيالش اصلا به انهدام روشناس نگشتى . چون قبل از اين شمّهاى از رسوخ فدويّت موروثى و هوادارى خويش را در ذكر ملّا فرّخ حسين قلمى گردانيده ، در اين مقام بنا بر نارسايى استعداد بدينقدر اكتفا نمود و به تحرير يك غزل و