شير على خان لودى
208
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
دو رقعه كه در جواب شيخ ناصر على به قلم سحر طراز مرقوم فرموده است ، با رقعات شيخ مذكور كه سررشتهء سخن از آنجا به دست افتد ، جلاافزاى اين مرآت خيال گرديد . با همه سربلنديها خاكسار تخلّص دارد و آينهء علوّ مدارج را به اين غبار مصفّا مىسازد : رقعهء ناصر على : « اى ياد تو روح جان حيات نفَسم * درد دل خود پيش تو گويم چه كسم حرفى بشنو شهيد احسانم كن * طوفانىِ انفعال چندين هوسم خاكنشين آستانهء نياز ، ناصر على ، بعد از عرض اخلاص به سمع آن ديدهباز جمال بىصورت معنى كه اداشناس نغمهء بىساز محبّت است ، مىرساند كه اين شطحنامهء سوداشوريدگان پس كوچه رو عالم وجود را اندكى سر گاه نظر وقتآفرين فرمايند و پيشانى چون در بهشت بر روى انتظاركشان جلوهء التفات گشايند . من از كاينات رميدهء به خود آرميدهء به رنگ آدمى كه به قول حكما بعد از اتمام دورهء فلك به قانون نبات از زمين رويد ، مدّتى [ دنگ ] 130 بودم و از بست و گشاد و در اختلاط به تحيّر سرگردان زمين مىگشتم و حيران آسمان ، هرچند تفكّر در عقدهء ذرّات وجود مىرفت ، سررشتهاى به دست نمىآمد كه وسيلهء ادراك آفتاب حقيقت گردد . اضطراب در اضطراب موج مىزد و حيرت بر حيرت مىافزود تا آنكه جذبهء توفيق به قدر تلاش نه در خور استعداد رخنهاى روى نمود و رجوع قطره به محيط خود واجب گشت . مرا از وكالت خود برآوردند و به حضرت كبرياى خود تسليم نمودند . سخن نام دولت دادند ( ؟ ) مصون از زوال اگر به پشتگرمى او شكم چون كمان بر پشت بندم ، زور تن و قوّت دل بهجاست و معنى لقب لشكر عطا فرمودند ( ؟ ) كه اگر به عالمگيرى سر برآورم ، رواست . الحق عجب مصاحبيست و طرفه مونسى ، كمال بىدماغى من است كه محنت نكشيدهام و دربان امنآباد دل است كه غم نديده . حرفى كه به خاطر نگذشته ، فكر دنياست و نقشى كه در سينه جا نگرفته ، ياد عقباست . شيخى از طواف كعبه به خانه آمد ، مريدان غريب در ميان آمدند ، شيخ آهى از دل برآورد و گفت شخصى را درون بيت اللّه ديدم كه از همه نيكوبخش بىكثرت مال نياز و افزونى گوسفند و طول عمر و حيات فرزندان درمىخواست ، و تاجرى به نظر درآمد كه در دكّان گشاده و مشترى بيش از [ پيش ] 131 ريخته ، و آنچه به خاطرش نمىگذشت غير خدا بود . الحاصل فقير از خدمت گرامى حاجت جز محبّت ايشان نمىخواهد . اگر توفيق وفا نمود ، نخواهد خواست مگر به ضرورت كه آيين محبّان است و دين صادق زياده محبّت باد و مزهء محبّت ، و الدّعاء » . جواب كه نوّاب شكر اللّه خان نوشته به ناصر على :