شير على خان لودى

189

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

دروازهء شهر درآيد ، لا محاله به شهر رسيده باشد ، ليكن اين عمل را مواجهه شرط است ، بر مطلوب غايب به كار نيايد . و چون داستان عشق در اين مختصر ايراد نمودن ، آب دريا به كاسهء حباب پيمودن است ، بدين چند سطر از كلام عزيزان اكتفا نموده ، به اصل سخن رجوع افتاد . شيخ عبد العزيز را اشعار رنگين بسيار است و عزّت تخلّص مىكرد ، و ليكن اكثرى از اهل سخن اتّفاق دارند كه وى را بهتر از ساقىنامه ، شعرى ديگر نيست ، لهذا به تحرير همان ساقىنامه يادگارش بر اين اوراق گذاشت ، ساقىنامه : سر نامه را نشئه نام خداست * كه بىياد او نشئه‌ها نارساست به ميخانهء بخشش او سپهر * دوبالا كند نشئه از ماه و مهر زمين از خُم فيض او يافت كام * كه در عالم آب دارد مقام از او بادهء زندگى خوشگوار * كه صافش بُوَد نشئه دُردش خمار كند باده را نور چشم اياغ * ز مى كرده روشن چراغ دِماغ ز احسان او نشئه در گفتگوست * جهان تشنه‌اى از خُم فيض اوست از او در مه و مهر رمزى پديد * كه بايد شب و روز ساغر كشيد بكن نقش بر جام دل نام او * كه عالم صداييست از جام او خبر از صفات تو بيهوشى است * زبانى كه اينجاست خاموشى است ز گلشن به گوشم نوايى رسيد * كه فصل گل امروز لشكر كشيد بهار است و شد سبز ديوانگى * جنون دارد امروز فرزانگى نشاط آن‌چنان سر زد از ابرِ تر * كه شاخ افكند گل به شاخ دگر صبا كرده تا قسمت انبساط * به هر بلبلى داد صد گل نشاط ز گلريزى خندهء ياسمن * گل چيده دارد به دامان چمن تتق بسته بر گلشن امروز ابر * بر آتش كه ديده ز سيماب صبر مرا از جفاهاى گردون چه غم * مباد از سرم سايهء تاك كم فلك مىبرد گر اداها به كار * چه پروا ، فزون باد عمر بهار به گلشن خروش آن‌چنان زد سحاب * كه بيدار شد چشم مستان ز خواب ز گردون به رندان جفا رفته بود * جفاها بر اهل وفا رفته بود گران لشكر ابر آراسته * پى جنگ افلاك [ برخاسته ] 127 در اين شش‌جهت ابر سرتاسر است * فلك را كنون مهره در شش‌در است سپهر است امسال تقويم پار * نجوم دگر وضع كرده بهار