شير على خان لودى

190

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

بهار است و مىبارد ابر سفيد * چمن پرگل است و جهان پرنويد غنى كرده بسيار درويش را * به صابون زده كيسهء خويش را بهار است رندان طرب مىكنند * مى از دست ساقى طلب مىكنند ندانم به واعظ چه‌ها رو نمود * كه خود وعظ مىگفت و در گريه بود بيا ساقى اى نوبهار نشاط * طراوت‌فزاى گل انبساط خمار است خارى به دامان دل * گل نشئه كن در گريبان دل بيا ساقى اى شمع بزم طرب * ز لطف تو روشن چراغ طلب ز مى بزم را رشك گلشن بكن * چراغى از اين آب روشن بكن چه گويم كه بىمى چه غم مىخورم * گرت نيست باور قسم مىخورم به كيفيّت بادهء خوشگوار * به آرايش مجلس نوبهار به دستى كه انداز مل كرده است * به شاخى كز او نشئه گل كرده است به رمزى كه شب غنچه در دل نهفت * به رازى كه با گل سحر باد گفت به خوشوقتى خاطر بلبلى * كه آيد به باغ و ببيند گلى به گوشى كه آواز بلبل شنيد * به چشمى كه در جوى گل آب ديد به رنگينى گلشن انبساط * به شيرينى خواب صبح نشاط به بانگ رباب و نواى هزار * به جوش جوانان هنگامه‌دار به رندى كه آن زخمهء تارهاست * به تقوى كه آن پردهء كارهاست كه بىمى كنون بىدماغم بسى * بُوَد تيرگى در چراغم بسى بده جام مى تا رسانم دماغ * ز يك شعله روشن كنم صد چراغ تغافل مكن زود درده شراب * نمك بارد از ابر نيسان در آب حريفان دل خم پر از خون كنند * تلافىّ خون فلاطون كنند به پيشينيان باد از ما درود * كز آنها به ميخانه رونق فزود نبوده‌ست سامان مستى تمام * فلاطون خُم آورد جمشيد جام حريفان به ميخانه جا كرده‌اند * در عكس بر بزم وا كرده‌اند عيان شد عيار همه يك‌به‌يك * مگر بود ساغر ز سنگ محك ز جام كسى مى مكن آرزو * به از آب انگور دان آبرو به ميخانه ديدم جهانى دگر * در او جام مى اخترى در گذر به گلشن شدم گرمِ بزم شراب * به شاخ است گل ساغر پرگلاب مى و نغمه دارد خرد را هلاك * بسازيد طنبور از چوب تاك