شير على خان لودى

150

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

دردم كه با رقيب تو خاطرنشان كند * جز تير بىخطا كه برآمد ز شست ما دل‌بسته در خيالِ ميان جان بلند زلف ( ؟ ) * سدّ سكندرى شده اين بند دست ما فارغ ز دين و كفر شده بعد از اين سعيد * ما و سر نياز و بت خودپرست ما باقى مضمون عرض داشت از اينجا قياس بايد كرد . و همچنان كوچ در [ كوچ ] 109 به شاه‌جهان‌آباد رسيده ، بنا بر خواهش سلطان داراشكوه ، چند روز براى مصلحت نوكرى سركارش اختيار نمود ، و پس از قتل داراشكوه در سركار حضرت عالم‌گير شاه با وجود منصب قليل ، تقرّبى پيدا كرد كه امراى عظام مثل اسد خان ديوان اعلى و غيره رشك مىبردند ، چنانچه بارها در خلوت با پادشاه صحبت مىافتاد كه در آنجا هيچ خواص راه نمىيافت ، و اين معنى بر اهل دربار پوشيده نيست . با والد مؤلّف اين تذكره مدّت چهار سال محبّت خالص ورزيد ، و چون [ از ] جانبين صفاى طويّت متحقّق بود ، هيچ‌گاه غبار خاطرى سنگ راه اتّحاد نگرديد و بعد از واقعهء والد بزرگوار كه شب شنبه چهاردهم شهر شعبان سنهء هزار و هشتاد و چهار اتّفاق افتاد ، همواره خواهان مرگ بود تا آنكه روز پنجشنبه اواخر رمضان سنهء هزار و هشتاد و هفت در هنگامى كه به حكم پادشاه به شهر ملتان رفته بود از اين عالم رحلت نمود و در مقبره‌اى عالى كه خودش بنا نهاده بود ، مدفون گشت ، نظم : آفتاب كمال و دانش و فضل * زير ابر اجل جمال نهفت او چو جان بود و جان نميرد و من * زنده را مرثيت ندانم گفت هو الأوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن و هو بكلّ [ شىء ] 110 عليم . اين قصيدهء عبرت‌افزا در منقبت امام على موسى رضا ( ع ) زادهء طبع اوست : ز هشت جنّت اگر نيستى دلا مأيوس * به اين سراى سپنجى چه گشته‌اى مأنوس جهانِ كهنه بُوَد پيرِ زالِ شوهركش * كه وانموده به چشم تو چون خجسته عروس به بىثَباتىِ دنيا گرت شكى باشد * بخوان حكايت اصحاب كهف و دَقيانوس يكى تغيّر عالم به چشم عبرت‌بين * هميشه چند توان بود كودن و كابوس قياس خويش ز حال گذشتگان مىكن * كه هريكى به جهان داشت دولت و ناموس به زير كوسِ نگون فلك به صد غلغل * نواختند ز دعوى به نوبت خود كوس چو دود گرم گذشتند زين رواقِ كهن * ز بودشان اثرى هم نمىشود محسوس كجا سليمان و آن خاتم همايونش * كه برد از كف او صَخرِ جنّى منحوس نه تخت ماند و نه تاجش ز انقلاب زمان * كشيد آنچه كشيد از جفاى چرخِ لَبوس ز سلب ماهيت خويش بود يك‌چندى * ميان ماهىگيران ز سلطنت مأيوس دوباره باز چو دور فلك بگشت به كام * زمانه رام شد و تخت و دولتش مأنوس