شير على خان لودى

143

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

خواندن يا شنيدن به فهم من درنيايد ، بىمعنيست ؛ چون غنى شنيد ، اين دعوى از وى پسنديد 106 و گفت : تا حال اعتمادى بر شعر فهمى عنايت خان داشتم ، امروز آن اعتماد برخاست ، و بعد از آن هيچ‌گاه با خان مذكور ملاقات نكرد . از زادهء طبعش اين غزل ثبت شد : جنونى كو كه از قيد خود بيرون كشم پا را * كنم زنجيرِ پاى خويشتن دامان صحرا را اگر شهرت هوس دارى اسير دام عزلت شو * كه در پرواز دارد گوشه‌گيرى نام عنقا را به بزم مىپرستان محتسب خوش عزّتى دارد * كه چون آيد به مجلس شيشه خالى مىكند جا را شكست از هر در و ديوار مىبارد مگر گردون * ز رنگ چهرهء ما ريخت رنگ خانهء ما را اگر لب از سخن گفتن فروبستيم جا دارد * كه نَبوَد از نزاكت تاب بستن معنى ما را غنى روز سياه پير كنعان را تماشا كن * كه روشن كرد نور ديده‌اش چشم زليخا را [ شيخ منعم لاهورى ] فضائل اكتساب ، شيخ منعم لاهورى - متخلّص به نام است . بعد از تكميل خويش به ملك بنگاله عبور نموده ، منظور نظر ابو نصر نصير الدّين محمّد سلطان شجاع گرديد و به مدد طالع بلند ، سرآمد مدح‌سرايان گشته ، مورد صلات گرانمايه شد و مدّتى در اين كار به سر برد تا آنكه چرخ ستمگر از كج‌رويها طرح ديگر انداخت و بر شاه‌زادهء مذكور كه در شجاعت و سخاوت و خلق و مروّت بىنظير بود ، شكستهاى پىدرپى افتاد . شيخ منعم در آن هرج‌ومرج روزى چند همراهى نمود ، آخر معلوم نشد كه حالش به كجا كشيد و بر جان و تنش از انقلاب روزگار چه رسيد . از غزليّات اوست : از خنده لبش تا نمك خوان نمك شد * در شور شد اشك من و باران نمك شد چاك دل من ديد و لبش كرد تبسّم * امروز لب زخم زبان‌دان نمك شد ما زخم دل خون‌شده چون غنچه نديديم * زخم دل ما بستهء پيمان نمك شد از چشم من امروز رَوَد بر سر دريا * آن جور كه از لعل تو بر كان نمك شد از شرم شدم آب كه در خانهء چشمم * عكس لب ميگون تو مهمان نمك شد از حقّ نمك داغ دلم چشم نپوشيد * تا زخم دل از قدرشناسان نمك شد بر ياد لب لعل تو از داغ جگرسوز * دل شد همه تن ديده و حيران نمك شد رو داد بدين‌سان غزل پرنمك امشب * يك‌دم كه دل از قافيه‌سنجان نمك شد ملّا صبحى - اصلش از كشمير است . به كمال فضل و نهايت خوش‌گويى موصوف بود . از خادمان سلطان شجاع است ، معزّز و مكرّم بوده ، مدّة العمر بر همسران چيره‌دستى نموده ، نوبت سخن‌سرايى به ديگران حواله نمود . از اوست :