شير على خان لودى
144
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
چو از طوفان اشك ما رَوَد سيلاب در دريا * معلّم افكند اوراق اسطرلاب در دريا به كام فتنهء دوران مدد از آسمان جستن * بدان ماند كه گيرى دامن گرداب در دريا ندانم از كدامين باده سرخوش شد حباب آخر * كه با اين شور نگشودهست چشم از خواب در دريا ز بس كاهيدهام از تشنگى بىاو ، عجب نَبوَد * اگر چون عكس خود را افكنم بىتاب در دريا سر زلف درازى سايه افكندهست در چشمم * به اندازى كه صيّاد افكند قلّاب در دريا ملّا فطرت - نيكوبيان سلطان شادمان . از سلاطين قوم ككهران است ؛ ملك اينان در ميان ولايت هندوستان بر مثال سر برجى افتاده . قلعهء رهتاس كه بر لب درياى جيلم در كمال رفعت و نهايت استحكام از بناهاى اعجوبهء روزگار شير شاه غازى - روّح اللّه روحه - اتّفاق افتاده ، بنا بر رفع مضرّت همين جماعت است و سلطان شادمان با وجود لكنت زبان ، طبع به غايت چالاك داشت . صاحبقران ثانى با فكرش همواره سرخوش بود و مورد انعامات فاخره مىگردانيد . گويند در هنگامى كه به حكم پادشاه تختى در نهايت تكلّف ساختند ، چنان كه سه كرور روپيه جواهر گرانبها بر وى نصب گرديد و روز جشن بر آن تخت جلوس فرمود ، شعراى پايتخت در تهنيت و توصيف قصائد و غزليّات آوردند ، از آن جمله اين غزل سلطان شادمان مطبوع و مستحسن افتاد : صبحدم كز فيض گشتم همنشين آفتاب * نقش نام شاه ديدم در نگين آفتاب شاه دينپرور شهاب الدّين محمّد پادشاه * ثانى صاحبقران كآمد قرين آفتاب معجز وصف سريرش بين كه مىكارم به ذوق * تخم گلهاى مديحش در زمين آفتاب تخت شاهنشاه ما ز آب گهر پيدا كند * موج درياى خجالت بر جبين آفتاب صفحهء اشعار من از وصف تخت پادشاه * چون يد بيضا بُوَد در آستين آفتاب روى اورنگ شهنشه ز آبوتاب لعل و دُر * خيرگى بخشد به چشم دوربين آفتاب خوبى اعجازِ مدح شاه را نازم كه ساخت * از بلندى معنى من دلنشين آفتاب شادمان ظِلّ شهنشه بر جهان پاينده باد * تا بُوَد رخش فلك در زير زين آفتاب آوردهاند كه پادشاه ديندار ساعتى بر آن سرير مكلّف به كمال حشمت و نهايت تجمّل نشسته ، فرود آمد و دوگانهاى به خضوع و خشوع تمام بهجا آورده ، زمانى دراز در سجده بود ؛ چون سر برداشت ، فرمود كه : در روايت ارباب سير آمده كه تخت فرعون از عاج و آبنوس بود و او بر آن تخت دعوى خدايى مىكرد ، گواه باشيد كه من بر اين تخت مرصّع دعوى بندگى دارم ؛ حضّار مجلس از فضلاى نامدار و امراى عالىمقدار ، متّفق اللّفظ به دعاى ازدياد عمر و شكر توفيق پادشاه اسلام زبان بگشادند . القصّه ، چون نوبت فرمانروايى به حضرت عالمگير شاه رسيد ،