شير على خان لودى

127

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

جلال فريقين را در شدّت ظهور محو و متلاشى سازد و حكم الانسان سرّى وصل بىحاصل آمده ، از نظر جبرئيل محتجب گردند و بعد از آن ابدالآباد به جاهاى خود ظاهر و پيدا باشند . وصال آن عارف يقينى در سنهء هزار و هفتاد و هفت روى داد ، منه المبدا و إليه المعاد . از نتايج طبع فيّاضش تيمّنا به تحرير يك قصيده و يك غزل اكتفا نمود ، قصيده : سَرِ نكته‌پرورانم به فنون نكته‌دانى * دل اهل فضل و دانش به لطافت معانى ز صَرير كلكم آيد همه ساز اْرْغَنونى * به ضمير من نمايد همه راز آسمانى منم آن حكيم‌پيشه كه به نور بينش خود * نظر عقول بخشم به نفوس اين جهانى شده حكمت الهى به مزاج من طبيعى * كه به جوهرم نگيرد عَرَض علوم فانى خط راستم كشيده به دواير حقايق * كه به نقطهء حقيقت رسد از ره معانى بلسان قند مصرى به زبان مردم افتد * به لسان چرب و شيرين چو كنم گهرفشانى دل من ز آفتابى به زبان خامه آيد * كه به روشنان نمايد چو ستارهء يمانى نظرى به مردمان كن چو يگانهء وجودم * كه ز عكس من نمايد به زمانه شخص ثانى چه سخن بُوَد كه گفتم به خدا سزد كه گويم * كه كسى به تو نماند تو به هيچ‌كس نمانى دل دانشم به عالم كه خوشم به عالم دل * رخ معنيم به صورت كه به صورتم معانى تو فغان كن اى مغنّى به نواى دلكش من * كه به گوش جان خوش آيد ز زبان بىزبانى به جهان كجا نظامى كه به طيبتش بگويم * كه من اين ترانه گفتم تو بگو اگر توانى شه ملك جسم و جانم زَمَنى نه و زمانى * سر سروران دهرم به نشاط جاودانى منم آنكه دور گردون به زمان شوكت من * شب و روز مىنمايد يَزَكى و پاسبانى منم آنكه شاه گردون به سپاه و لشكر خود * به زمين خدمت آيد ز سرير كامرانى منم آنكه در دل من غم اين جهان نيايد * نو بيا و همدمى كن نفسى به شادمانى مثلم ميان مردم به سخاى ذاتى خود * به گدايى من آيد مَلِكى شهى و خانى ز هزار گفته‌ام يك بُوَد آن به صد تكلّف * به عبارتى كه فهمى به اشارتى كه دانى سخن بلند دارم ز هراس پست‌هوشان * به وفاق دل نگويم ز خلاف همزبانى ز سواد شعر من شد خط ابن مُقله روشن * ز صفاى كلكم آمد به جلا نقوش مانى سخنم روايى آرد به جهان ولى ندارم * به زبان گهرفروشى به لسان خَزَف‌ستانى گله از كسى ندارم نه شكايت از زمانه * ز يگانگى بگويم نه دودل ز ده‌زبانى دلم و كَدَر ندارم ز كثافت طبيعى * گُلم و اثر نيابم ز مصيبت خزانى عجبم عجب كه دارم به سخنورى تفاخر * ره و رسم من نباشد سبكى و سرگرانى همه همرهيم و ياران به سبك‌روى و چستى * پى يكدگر رسيده چو قطار كاروانى