الميرزا عبد الله أفندي الأصبهاني ( مترجم : ساعدي )
244
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي )
مؤلف گويد : سبزوارى به فتح سين بىنقطه و سكون با ، منسوب است به سبزوار كه مردم آن به تشيع معروفند و حكايت ابو بكر سبزوارى مشهور است « 1 » .
--> ( 1 ) - قاضى نور اللّه شهيد رحمه اللّه در مجالس المؤمنين ذيل تشيع قيمتها از كتاب معجم البلدان بدين خلاصه نقل مىكند : يكى از حكمرانان سنىمذهب سختگير حكومت قم را عهدهدار شد و شنيد كه قمىها عداوت صحابه را در دل دارند و ابو بكر و عمر نامى در ميان آنها نيست روزى سرشناسان قم را گرد آورد و گفت شنيدهام شما با صحابه نبى عداوت داريد و از شدت عداوت فرزندان خود را به نام ، ابو بكر و عمر نمىناميد و من به خداى عظيم سوگند ياد كردهام هرگاه ، مردى را به نام ابو بكر يا عمر نياوريد و ثابت شود كه وى موسوم بدان نام نيست ، با شما چنين و چنان خواهم كرد سه روز مهلت خواستند و هرچه تفحص كردند كسى را بدان نام نيافتند آخر الامر مرد بيچاره پابرهنه عورى را كه كجچشم و بدقيافهترين مردم بود يافتند كه او هم غريبى بوده كه در قم ساكن بود وى را پيش حاكم بردند حاكم از ديدن او ناراحت شده به آورندگان ناسزا گفت و اضافه كرد زشتترين آفريدهء خدا را نزد من آورده و مرا به باد استهزاء گرفتهايد و دستور داد تا آنها را پشت گردنى بزنند يكى از ظرفا كه حضور داشت گفت اى امير : هرگونه فرمانى كه مىخواهى ، دربارهء ايشان اجرا كن ؛ زيرا هواى قم ابو بكرى كه بهتر از اين قيافه باشد تربيت نمىكند امير بسيار خنديد و از گناهشان درگذشت . سيد پس از بيان آنچه را نوشتيم اظهار داشته و اين حكايت به عينه در باب شيعيان سبزوار نيز مشهور است و حضرت مولوى در مثنوى به آن اشعار اشاره كرده و در دفتر پنجم ذيل اشاره به فتح خوارزم شاه شهر سبزوار را گويد : شه محمّد آلبالغ خوارزمشاه * در قتال سبزوار بىپناه تنگشان آورد لشكرهاى او * اسپهش افتاد در قتل عدو گفت نرهانيد از من جان خويش * تا نياريدم ابا بكرى به پيش تا مرا بو بكر نام از شهرتان * هديه ناريد اى رميده امتان بدر و متان همچو كشت اى قوم دون * نى خراج استانم و نى هم فسون پس جوال زر كشيدندش به راه * كز چنين شهرى ابو بكرى مخواه كى بود بو بكر اندر سبزوار * يا كلوخ خشك اندر جويبار منهيان انگيختند از چپ و راست * كاندرين ويران ابو بكرى كجاست بعد سه روز و سه شب كاشتافتند * يك ابو بكر نزارى يافتند رهگذر بود و بمانده از مرض * در يكى گوشه خرابى پرحرض