سلطان محمد مطربي سمرقندي
738
تذكرة الشعراء ( فارسي )
دار السلطنهء سمرقند بود و به والد اين فقير ، طريق محبّت مىپيمود و به فقيرخانهها « 1 » تشريف بسيار مىآورد . روزى چند اين كمينه را در علم سياق تعليم مىنمود . چون در اين اوقات به اكتساب فضايل ضرورى اشتغال داشتم ، به منها و من ذلك او چندانى نپرداختم ، بنابرآن از آن وادى ذاهل ماندم . مشار اليه طبع سنجيدهء خوب داشت و اشعار را به غايت منقّى مىگفت و در فنّ شعر خود را شاگرد ملّا هلالى مىگرفت . بسيار شيرينزبان و حليم و خوشاختلاط و گرمآشنا بود و در طريق هزلبردارى و بردبارى نظير نداشت ، هر چند مزاح قبيح به او مىكردند ، تحمّل مىنمود و منغّض نمىگرديد . چون ملّا هروى بود و بعضى از ظرفا او را به تشيّع متّهم داشته ، بر سبيل مطايبه ، چيزها به او اسناد مىكردند و نفس الامر نچنان بود . چنانچه در ايّام سلطنت جوانمرد على خان ، در سمرقند جمعى از روافض پيدا شده بودند و مردم را شبها در كوچه و بازارهاى شهر شهيد مىساختند ؛ يكى از ظرفا مىگفت : ملّا غريبى شبى از صرّافخانه بيوقت برآمده ، به خانه مىآمده ، اتفاقا رافضى به او ملاقى شده ، خنجر كشيده ، گفته كه : باش اى سنّى ! ملّا نيز ، عصا سنن خود را به او حواله كرده ، گفته كه سنّى مگر تو باشى . امثال اين نوع مطايبات به او بسيار مىكردند و او قطعا هيچ نمىگفت . بسيار مرد نيك بود ، آخر وفات نمود . گفتار پاكيزهء خوب دارد و اين غزل از اشعار دلپذير اوست : غزل : عشق آن روز كه از سرّ حقيقت دم زد * سرّ اين نكته سر از جيب بنى آدم زد بىثبات آمده بنياد جهان همچو حباب * ابله است آنكه به خود خيمه در اين عالم زد داشت جمعيّت خاطر ز سر زلف تو دل * باد صبح آمد و اين سلسله را بر هم زد آنچنان با الم عشق دلم خوى گرفت * كه دمى بىالم عشق به عالم كم زد عهد و پيمان « غريبى » مه من سست مگير * دست در سلسلهء عشق بسى محكم زد
--> ( 1 ) . در اصل : ( خانها ) .