سلطان محمد مطربي سمرقندي

706

تذكرة الشعراء ( فارسي )

باده از ساغر غم نوشم و مدهوش شوم * زانكه در عشق تو اين است مرا عشرت خويش چند از جور به قتل دگران مىكوشى * خون من ريز كه بگذشته‌ام از ديّت خويش من چو مجنون به جهان شهره به عشق تو شدم * تا زده حُسن تو در ملك جهان نوبت خويش « ذهنى » دلشده هرگز نشدى شاد ز غم * مگر اين بود تو را روز ازل قسمت خويش