سلطان محمد مطربي سمرقندي
691
تذكرة الشعراء ( فارسي )
گفته : غزل : اگر مه ديدنم باشد هوس روى تو مىبينم * طواف كعبه را كى درخور كوى تو مىبينم به افسون مىبرى دل را دمادم مىشود ظاهر * چو اين طرز نگاه از چشم جادوى تو مىبينم چو در محشر درآيم هركجا گردم به ياد تو * بهشت و حور و كوثر را دعاگوى تو مىبينم مرو در صحبت اغيار اى شوخ پريچهره * كه ايشان دشمن چندند و بدگوى تو مىبينم تو را با آنكه دانم نيست ميلى جانب « خطى » * ولى او را دل و چشم و نظر سوى تو مىبينم [ 303 ] خرّمى سمرقندى [ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] خرّمى سمرقندى ، چندگاهى در قشلاق جاجو ، امام بود ، آخر الامر بنگى شد و همراه لوندان و ظريفمشربان مىگشت و مهزل گرديده بود . دماغش خالى از اختلالى نبود و غلول مالى را ، به غايت نيكو مىنمود . اكثر همراه جناب نتيجة الاشراف ميرزا طاهر ابن شيخ شرف الدّين حسين ، مىديدم . با وجود بنگىگرى ، سر به گريبان تخيّل فرو برده ، در درك اسرار معانى مىكوشيد . گويا ارادهء سير هند كرده و باز مانع گرديده ، اين غزل را بدان جهت گفته بوده : غزل : دلم به دست فراقش اگرچه در بند است * چو نى به نالهء شبهاى هجر خرسند است نمىروم سوى هند و ندارم اين سودا * چرا كه جلوهگهى يار من سمرقند است ز جام باده مرا منع مىكند زاهد * به قول او نرود هركسى ، خردمند است زبان طوطى طبعم شكرفشان گشته * كه نخل قامت او را همه ثمر قند است هواى هند بيا « خرّمى » برآر از سر * كه كام دل شده از هجر يار در بند است