سلطان محمد مطربي سمرقندي
578
تذكرة الشعراء ( فارسي )
غزل : از آن روزى كه من ديدم رخ جانانهء خود را * نمىيابم من مسكين دل ديوانهء خود را كشيدم صد جفا و جور از آن سلطان مهرويان * به كس هرگز نگفتم يا رب اين افسانهء خود را دلم پروانهء شمع رخش شد عاقبت يا رب * به شمع عارض خود سوخت او پروانهء خود را نمىدانم كه آن مه با من مسكين چه كين دارد * كه مىسوزد به هجران هرزمان ديوانهء خود را ز هجران تو آخر « فاضلى » بين اى پرىپيكر * به خاك تيره يكسان ساخته كاشانهء خود را [ 232 ] فارغى [ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] فارغى ، به « خواجه دوستى كهنه » شهرت دارد و از نوچه شاعران زمان است . چند گاهى به ولايت هند سير نموده ، به خدمت افاضل و اماجد رسيده ، از خرمن افضال ايشان ، خوشه چيده ، فضل حاصل كرده ، باز بدين ديار خيرآثار تشريف آورد . مدتى به ديوانيان و اهل قلم اختلاط مىنمود ، گويا سياق را ضبط نموده است . طبع نيكو دارد و اشعار را عجايب پاكيزه مىگويد و اين غزل را نيكو گفته : غزل : اى دوزخ از عذاب فراقت نشانهاى * وز آتش درون زبانم زبانهاى خلق زمانه بىتو چرا جان نمىدهند * بىدرد مردمى و عجايب زمانهاى خوش آنكه با خيال وصالت ز بيم غير * خواهم كه سويت آيم و يابم بهانهاى