سلطان محمد مطربي سمرقندي
521
تذكرة الشعراء ( فارسي )
استفسار مىنمود ، اين قطعهء اوحد الدين مستوفى سبزوارى ، به معذرت مىخواند : قطعه : همدمى مىگفت با اوحد در اثناى سخن * كاى تو واقف از رموز چرخ و راز آسمان هم به استحقاق ملك فضل را مالك رقاب * هم به استعداد اقليم سخن را قهرمان مريم طبع گُهرزايت چرا كردهست قطع * چون مسيحا رشتهء پيوند از وصل زنان مر تو را هرگز نگيرد ، حجرهء دولت فروغ * تا به نور زن نپيوندد چراغ خانومان گفتمش كاى يار نيكوخواه مىدانم يقين * كز نكوخواهان بهجز نيكى نمىشايد گمان وصل زن هرچند باشد پيش مردم كامجوى * روح و راحت را كفيل و عيش و عشرت را ضمان ليك با وى شمع صحبت در نمىگيرد از آنك * من سخن از آسمان مىگويم او از ريسمان و مولاى مشار اليه اطوار و اوضاع نساء را ، به غايت نامعتقد بود و از اجتماع و اختلاط اين طايفه ، متوّحش مىنمود . روزى فرمود كه : در بىوفايى زنان حكايتى در كتاب جامع الحكايات ، نوشتهاند و آن اين است : حكايت : چنين گويند كه پادشاهى دزدى را ، بر دار كرد و يكى از سرهنگان را به محافظت او گماشت ، چون شب درآمد ، سلطان خواب بر ولايت دماغ آن سرهنگ مستولى شد و به خواب رفت ، دزدان آمدند ، چون سرهنگ را به خواب ديدند ، دزد را از دار درربودند .