سلطان محمد مطربي سمرقندي

522

تذكرة الشعراء ( فارسي )

سرهنگ چون بيدار شد ، بترسيد ، سر خود گرفت و بگريخت ، هم در آن شب گذر وى به گورستانى افتاد ، زن ماهرويى را ديد كه از صفاى عارض وى گفتى كه گورستان ، پرنور است و از حسن طلعت وى ، نثار رحمت بر اهل قبور ! گفت : اى رعنا مگر روحى كه به بالين مرده آمده‌اى ، يا حورى كه به رحمت مژده آورده‌اى ؟ اى مايهء زندگانى ، در ميان مردگان چون افتاده‌اى ؟ گفت : شوهرى داشتم سپهر بدمهر ، او را از من جدا كرد و مرا در فراق او مبتلا ، با وى عهد وفادارى بسته‌ام و چند روزى است كه بر سر گور وى نشسته ! گفتم : اى ماه دو هفته اگر شوهرى رفت ، با ديگرى عقد حلال است و زن جوان را ترك نكاح و بال ، اگر بدين بيچاره رغبت نمايى زهى سلطنت و پادشاهى : بر ديده نهم تو را كه نورى * در سينه كنم تو را كه جانى هرعاطفتى كه هست ممكن * پيش آورمت كه اهل آنى زن به اول امتناع نمود و به آخر سر درآورد و با وى عقد نكاح بست و پيمان شوهر اول بشكست . بعد از ساعتى مرد متفكّر شد . زن گفت : مگر پشيمان شدى ؟ گفت : نى ، ولى مرا مشكلى « 1 » است . زن گفت : آن مشكل چيست ؟ مرد صورت حال دزد را تقرير كرد . زن گفت : اين شوهر من ، روزى چند بيش نيست كه مرده است ، حلق وى ببريم و به جاى وى بياويزيم ! ! مرد بدين راضى شد ، چون مرده را از گور برآوردند ، گفت : آن دزد كوسه بود و اين ريش‌دار ، زن گفت : ريش وى بكنيم ، بنشست و ريش وى بكند و از دار درآويخت : بيوفايى زن نمىدانى * كز چه افتاده است با شوهر زانكه زن شوى بهر آن خواهد * تا شود شهوتش از آن كمتر شوهرش مرد و شهوتش باقى است * هست جوياى شوهر ديگر بعد از مدتى ، شوهر دوم رنجور شد ، زن بر سر بالين وى اضطراب مىكرد . طايفه‌اى حاضر آمدند . مرد در وصيّت درآمد و گفت : نمىگويم كه اين زن شوهر ديگر نكند و ليكن شما را شفيع مىسازم كه اين موى چند كه بر زنخدان دارم ، از براى شوهر ديگر

--> ( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( مشكل ) .