سلطان محمد مطربي سمرقندي

497

تذكرة الشعراء ( فارسي )

اما از محتشم عراقى : غزل : بس‌كه هميشه در غمت فكر وصال مىكنم * هجر تو را ز بيخودى وصل خيال مىكنم من كه به مَه نمىكنم نسبت نعل توسنت * نسبت ابروى تو را كى به هلال مىكنم شب كه ملول مىشوم بر دل ريش تا سحر * صورت تو همى كشم دفع ملال مىكنم شيخ حديث طوبى و سدره كشيده در ميان * من ز ميانه فكر آن تازه‌نهال مىكنم مجلس يار « محتشم » هست شريف و من در آن * جاى خود از پى شرف صفّ نعال مىكنم اما محتشم هندى : غزل : سحر به گلشن كويت تأمّلى كردم * به ياد روى تو افغان بلبلى كردم چو داشتم ز تو امّيد وصل شام فراق * جفا و جور كشيدم ، تحمّلى كردم شبى به خواب چو ديدم جمال رويت را * على الصّباح به رويت تفأّلى كردم تو بودى از همه عالم مراد خاطر من * به پيش غير اگرچه تنزّلى كردم گذشتم از همه عالم چو « محتشم » از شوق * ز دست پير مغان تا تناولى كردم اما محتشم ماوراء النهرى : غزل : مپرس بىرخ او از نهايت غم من * نهايت غم عالم بدايت غم من به هيچ‌جا نتوان يافتن ز اهل حيات * اجل قبول كند ، گر نيابت غم من مگو كه گوشه‌نشين گشته زاهد مرتاض * گرفته است كنار از سرايت غم من ملامت همه عالم به ذات من راجع * ملالت همه خلق از حكايت غم من چو « محتشم » به غمت آن‌چنان گرفتم خو * كه غير رشك برد از حلاوت غم من