سلطان محمد مطربي سمرقندي
461
تذكرة الشعراء ( فارسي )
مطلع : شب هجران رسيد و جان غم فرسود من كاهد * به حمد اللّه شب هجران گذشت و روز هم خواهد چون ملاحظه نمودم ، عرصهء ميدان سخن را ، در جستجوى قوافىاش تنگ و سمند دوند فكرت را ، در تكوپوى معانيش لنگ ديدم ، عذرش گفتم ، بعد از آن مرخّص به خواندن شعر شدم و اين غزل را ، به عرضش رسانيدم : غزل : به جاى آب در چشم من آذر مىشود پيدا * مجو ماهى كه در آتش سمندر مىشود پيدا سقاك اللّه سقيا اى سرشك از عيشبازيها * مرا بر لب چكان آبى تو را گر مىشود پيدا مرا در بوستان دل گشايد صد گل شادى * چو آن سرو سمنبر از برابر مىشود پيدا ز چشمم اشك مىآيد چو رويش از نظر شد دور * بلى چون مهر غايب گشت اختر مىشود پيدا ز روى زرد خود چون « مطربى » شادند عشّاقان * بلى شادى به عالم جمله از زر مىشود پيدا بعد از آن فرمود كه : ترك سنّت شعرا نمىبايد كرد ، دو غزل ديگر بخوان ؛ فقير گفتم : اگر مخمّسى بخوانم ، در قوت دو غزل خواهد بود . اين مخمّس را گفته بودم ، گذرانيدم : مخمّس : در راه عشق پيشتر از نوبت رحيل * اى دل نصيحتى شنو از من مجو دليل در صحن باغ بر لب جو با بت جميل * صحبت غنيمت است بكش جام سلسبيل نقد حيات را نشده هيچكس كفيل * تا چند در جهان به غم كهنه و نوى در جستجوى رزق به هرجانبى دوى * تا كى پى طمع به در ناكسان روى مىباش بىطمع كه عزيز جهان شوى