سلطان محمد مطربي سمرقندي
378
تذكرة الشعراء ( فارسي )
باز بر آن ممالك استيلا يافت . امير مشار اليه در جنگى كه ميان او و آن گروه نافرجام واقع شده ، به درجهء شهادت رسيده . از خوشطبعان شيرينكلام و نادرهسنجان عالىمقام بود و اين دو غزل دلفريب از گفتار آن گزيدهء انام است : غزل : گلگشت باغ رفتن بىيار نامناسب * بىروى گلعذارى گلزار نامناسب جور و جفايت اى مه با ما بسى موافق * لطفت به غير اما بسيار نامناسب در پيش سرو قدّت اى شاه ملك خوبى * از طوبى و ز شمشاد رفتار نامناسب وقت گل است از مُل منعم چه سود اى شيخ * بودن به موسم گل هشيار نامناسب تا چند خواهى اى جان آزار « حاجى » زار * بر عاشق جفاكش آزار نامناسب غزل ديگر : دل ربود از من به شوخى دلبر عيّارهاى * سرو قد نازك شيرينلب مكّارهاى چون شدم آواره از كويش كسى يادم نكرد * در جهان هرگز مبادا همچو من آوارهاى ماه نو را با قد خم ديدم اندر شام عيد * گوئيا او هم جدا افتاده از مهپارهاى از براى چاره جستن دوش رفتم با طبيب * گفت رَورَو درد عشق است اين ندارد چارهاى گر شود ديوانه « حاجى » عيب كم كن اى رفيق * اينچنين مىخواهدش آخر پرىرخسارهاى گويند كه امير مذكور را منظورى بوده كه چشم روزگار آن ملاحت نديده و گوش زمانه آن صباحت نشنيده بود و امير مشار اليه ، مدّتى از آن منظور ، مهجور مىنموده چون طاقت طاق گشته و ماه اصطبار در محاق افتاده ، آن منظور را خدمتكارى بوده فلكنام كه دايم الاوقات چون سايه ملازم آفتاب مىنموده ، امير سعيد شهيد ، فلك مذكور را واسطهء مواصلت آن نازنين گردانيده غزلى گفته ارسال داشته و مطلع آن غزل اين است : مطلع : ز خارى هجر تا كى بينم افگار اين دلوجان را * فلك يارى كن و از دل برآر اين خار هجران را اين كمينه گاهى در سمرقند فردوسمانند ، به ملازمتش مشرف مىگرديدم و از خوان نوال احسانش بهرهور گرديده ، به مدّاحى ذات مستجمع صفاتش ، عرصهء ميدان