سلطان محمد مطربي سمرقندي
291
تذكرة الشعراء ( فارسي )
دارد و مروّت خاندان حضرت رسالت - صلّى اللّه عليه و سلّم - نمىگذارد كه تواند كه چيزى از كسى خواهد ! عبد الجبّار با خود گفت : اگر حجّ مىخواهى اينجاست ! هزار دينار زر را از ميان باز كرد ، بدان زن داد و آن سال به حج نرفت و در كوفه به سقّايى مشغول شد ، چون حاجيان مراجعت كردند ، وى به استقبال بيرون رفت . مردى پيشپيش قافله مىآمد ، بر شترى نشسته ، چون چشمش بر عبد الجبّار افتاد ، خود را از شتر درافكند و گفت : اى خواجه از آن روز باز كه در عرفات ، ده هزار دينار ، به قرض به من دادهاى تو را مىجويم و نمىيابم ، پس ده هزار دينار ، پيش عبد الجبّار بنهاد و عبد الجبّار متحيّر فروماند كه من اين زر كى به قرض به دو دادهام ؟ پس خواست كه از آن شخص استفسار نمايد ، ناگاه از نظرش غايب شد ! آوازى شنيد كه اى عبد الجبّار ! هزار دينار را ، ده هزار دينار داديم و فرشتهاى را بر صورت تو بيافريديم ، تا از براى تو حج گزارد و تا زنده باشى ، هرسال حجّى مقبول در ديوان عملت مىنويسيم تا بدانى كه رنج هيچ نيكوكارى ، در درگاه ما ضايع نيست كه : إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا « 1 » . دل به دست آور كه حجّ اكبر است * از هزاران كعبه يكدل خوشتر است دل مقام خالق الاشيا بود * گر خدا جويى ، خدا آنجا بود
--> ( 1 ) . سورهء كهف ( 18 ) ، 30 . شبيه اين داستان راجع به عبد اللّه بن مبارك است ( بحار الانوار ، 42 / 12 ، باب 115 ، ح 12 و 96 / 235 ، باب 27 ح 34 ) .