سلطان محمد مطربي سمرقندي
175
تذكرة الشعراء ( فارسي )
نويسد تا در اوصاف رُخَت شعر « رحيمى » را * از آنرو كرده دفترهاى گل را زرفشان شبنم حافظ عبد اللّه بلخى ، به فقير گفت كه : نزاكت و پاكيزگى بر طبع شاهزادهء مذكور ، آنچنان غالب بود كه در حضور او ذكر امور مكروهه ، « 1 » به غايت مستبعد مىنمود و مىفرمود كه : روزى به باغ يكى از دوستان ، به مهمانى رفته بودم و به هنگام مراجعت ، سيب بىآسيب چندى كه به خوبى گويى ، گوى ذقن خوبان سمرقند بود ، به رسم تنسوق ، « 2 » در بغل انداخته متوجه شهر گرديده مىآمدم ، ناگاه در راه به شاهزادهء عاليجاه ملاقى شدم ؛ پرسيد كه در بغل چه دارى ؟ چون محلّ مقتضى تكذيب نبود ، به آنچه بود ، مقرّ آمدم ، فرمود : بيرون آر ، چون بيرون آوردم ، در نظر انورش ، نيكو نمود ، سيبها را يكيك ستانده ، در بغل خود كرد ، چون قدرى راه رفت ، عنان تكاور را كشيده بايستاد ؛ چون نزديك رسيدم ، پرسيد كه سيبها از كجا به دست آوردى ؟ خواستم كه آن سيبها را به بهانهاى از وى ستانم ، گفتم : شهريارا مردىام غسّال و در اين نواحى شخصى فوت كرده بود ، آن را غسل نمودم ، چون اجرت ، « 3 » موجود نبود ، سيب را در حسيب اجرت ، « 4 » گرفتم ! بر هم خورده وحشت كشيد و دشنام شنيع داد ، سيبها را از بغل بيرون آورده ، بر زمين زده جامه و پيراهن را ، نيز كشيده لباس ديگرى پوشيد .
--> ( 1 ) . در نسخه استنساخ شده : ( مكروحه ) . ( 2 ) . تنسوق : تحفهء ناياب ، هديه يا هرچيز نفيس . ( 3 و 4 ) . در اصل : ( اجره ) .