محمدصادق دهلوي
مقدمه 77
كلمات الصادقين ( فارسي )
ديدن جمال جهانآراى سلطانى مهابتى در دل نشسته بىاختيار روى به زمين 1 آوردند و چون بملازمت نشستند آن حضرت پرسيد كه در شهر 2 مىباشيد و تعلم مىكنيد ؟ گفتند آرى در خدمت مولانا ظهير الدّين * به زودى 3 مىخوانم . حضرت سلطان المشايخ هم از آن محل كه سبق ايشان رسيده بود و مشكلى 4 مانده و از استادان ايشان حل نشده پرسيد 5 و استكشاف نمود . در بحر تحير افتاده گفتند : اين سبق ماست و بر ما مشكل مانده . سلطان المشايخ تبسم نمود و آن مشكل را بيانى شافى 6 كرد بدين سبب مولانا 7 شمس الدّين يحيى و هم سبق وى كه مولانا 8 * صدر الدّين نام داشت و از طالب علمان [ 219 ] معتبر بود در حق شيخ اعتقادى راسخ و اخلاصى قوى پيدا كرده بازگشتند و پس از چند روز مولانا 9 شمس الدّين 10 آمده در سلك مريدان منتظم 11 شد و بدرجهء خلافت رسيد . صاحب سير الاولياء * نوشته كه مولانا شمس الدّين با چندين فضائل و علو 12 مراتب چون بدرجهء خلافت مشرف گشت كمتر كسى را مريد گرفت و مىگفت كه 13 اگر دستخط شريف سلطان المشايخ در آن كاغذ نبودى هرگز من آن كاغذ خلافتنامه پيش خود نگاه نداشتمى . عظمت و بزرگى مولانا 14 بيش از آنست كه درين رساله گنجايش پذيرد . ناچار 15 عنان ادهم قلم از آن طرف مصروف داشته بسوى شطرى 16 از كلمات حقايق آيات وى جولان مىدهد و در ضمن نه كلمه بيان مىكند . كلمه 1 در شمسية المعارف از شيخ احمد غزالى نقل كرده كه فرموده از شبيخون مرگ برحذر بودن شرط است . همه خلق در شباند ، صبح آن مرگ است و اسفار قيامت و اشراق بهشت مات ابوك و هو اصلك و مات اخوك و هو وصلك و مات ابنك و هو فرعك فما ذا تنظر بعد فناء الاصل و الوصل و الفرع مجلس وعظ رفتنت هوس است * مرگ همسايه واعظ تو بس است * كلمه 2 هم * در آن كتاب [ 220 ] قدسى القاب مسطور است كه حاتم اصم * گفته كه هر روز ابليس مرا وسوسه كند كه امروز چه خواهى خورد ؟ گويم : مرگ . گويد : چه پوشى ؟ گويم : كفن . گويد : كجا باشى ؟ گويم : در گور . گويد : ناخوش مردى كه توئى ، و ترك من گيرد .